«مكتوبات» خواندني
مكتوبات(جمالزاده، سيدمحمدعلي/معينفر،محمدجعفر)، تمهيد، چاپ، مقدمه وتوضيحات از محمدجعفر معينفر، انتشارات دانشگاه تهران و مؤسسهي علمي فرهنگي دانشگستر سودآور،1384.
بخش نخست
نويسندگان، سخنسرايان و صاحبان آثار علمي و ادبي را ، معمولاً، از طريق آثار منتشر شدهي آنان بازشناسي، بررسي و معرفي ميكنند. مرجع اصلي اينگونه بررسيها، همان نوشتههاي رسمي و آثاريست كه با آگاهي صاحب اثر، براي انتشار به نگارش درآمدهاند. امّا چنانچه امكان دستيابي به نامههاي شخصي و يادداشتهاي خصوصي اين شخصيتها باشد، دريچههاي ديگري براي شناخت شايستهتر آنان گشوده خواهد شد و زاويههاي تازهتري براي ديدن آنان پديد خواهد آمد؛ زيرا نوشتههاي غير رسمي و نامههاي خصوصي، احتمالاً، در شرايطي كاملاً متفاوت از نوشتههاي رسمي پديد ميآيند و در نتيجه از بسياري ملاحظات بركنار ميمانند.
كتاب «مكتوبات» مجموعهاي از اين نوشتههاي خواندني را پيش چشمِ خواننده گستردهاست. اين كتاب در سال 1384 از سوي انتشارات «دانشگاه تهران»، با همكاري «مؤسسهي علمي فرهنگي دانشگستر سودآور» منتشر شدهاست و يك نسخه از آن در نوامبر 2005 در شهر پاريس به دست من افتاد كه بلافاصله با اشتياق، درفراغتي كه حاصل بود، همهي كتاب را دوبار از آغاز تا فرجام و برخي نامهها را چندين بار، خواندم.
در اين كتاب 48 نامه از نامههاي محمدعلي جمالزاده به محمدجعفر معينفر و6 نامه از نامههاي معينفر به جمالزاده، براي نخستينبار، چاپ شدهاست.
بسياري از اهل ادب ، جمالزاده را پدر داستاننويسي جديد ايران مينامند و نقش اساسي او را در پديد آمدن شيوهي تازهي داستاننويسي فارسي، انكارناپذير ميدانند. نويسندهاي كه نزديك به تمام عمرِ نويسندگي خود را خارجاز ايران زيست، امّا دلبستگي خود را همچنان، تا پايان عمر، نسبت به زبان فارسي حفظ كرد.
پروفسور محمدجعفر معينفر نيز براي اهل ادب، زبان و فرهنگ، چهرهاي شناختهشدهاست.او نيز نزديك به نيم قرن است كه براي تحصيل، تحقيق و تدريس در خارجاز ايران به سر ميبرد و هماكنون يكي از استادان ممتاز، نامدار و برجستهي دانشگاههاي فرانسه است. امّا دلبستگي او به زبان فارسي، دين اسلام و فرهنگ ايراني و جستوجوي او در ميان مردم صحراي چاد براي شناخت زبان آنها حكايتي شنيدنيست كه بازگويي آن مجالي گستردهتر ميطلبد.
نامههايي كه در كتاب «مكتوبات» آمده، به ترتيب تاريخي در طول 28سال نوشتهشدهاند (از 3خرداد 1345 تا 20آوريل 1994/1373شمسي).
معينفر در مقدمهي كتاب در پيوند با يكي از عادتهاي شايستهي خود و چگونگي پديدآمدن كتاب نوشته است: «... هيچ دستخطي را دور نمياندازم. براي نامههاي احبابم، هرچه باشد، كوتاه يا بلند، ارزش فراوان قائلم. آنها را نگهداري ميكنم و مرتب ميسازم... زمان ديدار و ابتداي آشنايي من با جمالزاده و مكاتباتم با او، يك خرداد 1345 (22مه 1966) درشهر برن (Berne) سوئيس است. اگرچه من، هم مانند بسياري از همنسلانم كه به ادبيات و داستاننويسي و نثر معاصر علاقهمند هستند، بسيار پيشاز اين با آثارش آشنايي داشته ام. از آن تاريخ تا دوسه سال مانده به پايان عمرش، كه قادر به نوشتن بود، با او مكاتبه داشتهام؛ يعني نزديك به سي سال از آخرين دورهي عمر او... بعضي از نامههاي جمالزاده مختصر و بعضي بسيار مفصلند و حتي، گاهي صورت يك مقاله را دارند. موضوعات آنها نيز متنوع است؛ از احوالپرسي معمولي و گلايه و بثّالشكوي گرفته تا بحث علمي وادبي و تحليل و نقد كتب و مقالات مختلف... اگر نامههاي قديمتر خوشخطند و خواندن آنها بدون اشكال است، در عوض هرچه جلو ميرويم، پيري و فرتوتي باعث بدخطي آنها گشته و گاهي نيز نشاندهندهي تشويش خاطر و پريشاني خيالند و اختلاط مطالب... .
من حتم دارم كه محتواي اين مكتوبات، كه از روي صداقت محض است، گذشته از لذتي كه از جنبهي زيبايي ادبي و مهارت نويسندگي براي خواننده دارد، براي كسي كه ميخواهد، از روي تقوي و دور از حبّ و بغض، تطّور حيات معنوي و سير فكري و خصايص روحي ِ مرد درازعمري را كه نقشي بزرگ در ادبيات معاصر و مسايل فرهنگي داشته، آنچنان كه بوده، در طول زمان توصيف كند، سخت سودمند خواهدبود... » (ص3)
از خواندن متن نامههاي اين كتاب احساس غريبي به انسان دست ميدهد، اوراق عمر جمالزاده را صفحه به صفحه ورق ميزند و همراه با جمالزادهي نازنين پله پله و آرام آرام رو به پيري ميرود. و احساس ميكند كه بزرگان، تا چه اندازه در زمانِ پيري و افتادگي نياز به حمايت شايسته و راستين دارند.
به ياد داشتهباشيم كه زمان اين نامهنگاريها از 74سالگيِ جمالزاده آغاز ميشود و همهي آنها در زمان پيري او نگاشته شدهاست و حس ناخوشايند پيري او را ناگزير كردهاست در بيشتر نامهها به يادآوري آن بپردازد و آشكارا از تحليل تدريجي جسم و جان خويش، ناخرسند باشـد (در 25نامه صراحتاً پيري خود را يادآوري ميكند؛ نامههاي شمارهي شش، هيجده، نوزده، بيست و پنج، بيست و شش، بيست و هفت، بيست و هشت، سي، سي و سه، سي و شش، سي و هفت، سي و هشت، سي و نه، چهل، چهل و يك، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و شش، پنجاه، پنجاه و يك، پنجاه و دو، پنجاه و سه . پنجاه و چهار.)
امّا مهم آن است كه اين احساس، اگر جمالزاده را خسته كردهباشد، اما هرگز او را نااميد نكردهاست و حس خوشايند خواستن، پرسيدن و فهميدن تا سالهاي پاياني عمر جمالزاده، او را همراهي كرده، به او نشاط داده و جان او را گرم نگهداشتهاست:
- «من نميدانم پايتخت قديم ايران، طيسفون (Xte’siphon) چه كلمهايست و چه معنايي دارد و از كدام زبان آمدهاست. اگر برايم مرقوم فرماييد ممنون ميشوم.» (ص106، نامهي سي و هفت)
و اين حس پرسشگري حتي تا نامههاي آخر، در جمالزادهي 102ساله باقي ماندهاست و او را به زيستن بيشتر اميدوار كردهاست:
- «همين امروز برايم اين سؤال پيش آمد كه آيا كلمهي عربي انسان با اُنس ارتباطي دارد يا نه؟ و اساساً كلمهي انسان از كجا آمدهاست؟ ...» (ص156، نامهي پنجاه و دو)
و در نامهي چهل و دوم مي خوانيم:
«دلم ميخواهد با كمك تو نامهاي، ترجمهي فرانسوي تحتاللفظي از فارسي معمولي، مثلاً كلماتي از قبيل «دست ازسرم بردار»، «دلم گرفتهاست»، «حواسم پيش تو ميباشد» و صدها عبارات و اصطلاحات از اين دست به صورت يك نامهي فارسي و ترجمهي تحتاللفظي آن تهيه كنيم و به چاپ برسانيم، بيسابقه خواهدبود» (ص122)
طرح مسايل و مباحث علمي و ادبي در خلال نامهها از ويژگيهاي ديگر جمالزاده است؛ همچنان كه در نامههاي شمارهي دو، سه، هفت، نه، ده، دوازده، بيست و چهار، سي و شش، سي و هفت، سي و نه، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و هفت و چهل و نه ميبينيم. براي نمونه:
«... با يك تن بلغاري آشنا شدم، در ضمن بحث، كلمهي «شادروان» را استعمال كرد و معلوم شد تركها به بلغارستان آوردهاند، به معني Fontaine ( در ميدان شهرها) و بعد در مجله وحيد، منطبعه ي طهران (سال اول، شمارهي 11، صفحهي 20) در ضمن مقاله ي «لغات جالب» به قلم د. روشنيان، در موقع صحبت از برخي «كلمات فارسي كه در تركي امروزي رايج است ولي معني مخصوصي دارد»، كلمه ي شادروان به معني سالن مخصوص است. در ديوان انوري هم به كلمه ي شادروان برخورده ام و هكذا در تفسير طبري...» (ص25)
همچنين است مطالبي كه در صفحات 46 تا 50 (نامه ي شماره ي 9) درباره ي ريشه و معني برخي از واژه هاي شاهنامه نوشته شده است.
و اين اخلاق حتي در نامه هايي كه جمالزاده بعداز صدسالگي خود نوشته، نيز ديدهميشود براي نمونه در نامه ي چهلم كه 6 اكتبر 1992 نوشته شده، مي خوانيم:
«كلمه ي صوفي، بلاشك از كلمه ي Sophie (قسمت دوم كلمه ي (Philo-Sophi ميآيد كه به معني معرفت عالي مي باشد وPhilo به معني دوستدار بسيار... (ص113)
و در نامه ي پنجاه و دوم كه در فوريه ي 1994 نوشته شده، مي خوانيم:
«كم كم دارم اعتقاد پيدا مي كنم كه براي كلمه ي انسان درزبان فارسي كلمه ي حسابي نداريم و آدميزاد آن معني را درست نمي رساند و كلمه ي مركبي است، و عجيب است كه در فارسي براي انسان كلمه ي خوبي نداشته باشيم و حيوان ناطق و حيوان دوپا و آدميزاد (كلمه ي مركب) در مقابل كلمه ي عربي(؟) انسان جواب اين كلمه را نمي دهد...» (ص156)
ادامه دارد