«مكتوبات» خواندني


مكتوبات(جمال‌زاده، سيدمحمدعلي/معين‌فر،محمدجعفر)، تمهيد، چاپ، مقدمه وتوضيحات از محمدجعفر معين‌فر، انتشارات دانشگاه تهران و مؤسسه‌ي علمي فرهنگي دانش‌گستر سودآور،1384.

 بخش نخست

نويسندگان، سخن‌سرايان و صاحبان آثار علمي و ادبي را ، معمولاً، از طريق آثار منتشر شده‌ي آنان بازشناسي، بررسي و معرفي مي‌كنند. مرجع اصلي اين‌‌گونه بررسي‌ها، همان نوشته‌هاي رسمي و آثاري‌ست كه با آگاهي صاحب اثر، براي انتشار به نگارش درآمده‌اند. امّا چنانچه امكان دست‌يابي به نامه‌هاي شخصي و يادداشت‌هاي خصوصي اين شخصيت‌ها باشد، دريچه‌هاي ديگري براي شناخت شايسته‌تر آنان گشوده خواهد شد و زاويه‌هاي تازه‌تري براي ديدن آنان پديد خواهد آمد؛ زيرا نوشته‌هاي غير رسمي و نامه‌هاي خصوصي، احتمالاً، در شرايطي كاملاً متفاوت از نوشته‌هاي رسمي پديد مي‌آيند و در نتيجه از بسياري ملاحظات بركنار مي‌مانند.

كتاب «مكتوبات» مجموعه‌اي از اين نوشته‌هاي خواندني را پيش چشمِ خواننده گسترده‌است. اين كتاب در سال 1384 از سوي انتشارات «دانشگاه تهران»، با همكاري «مؤسسه‌ي علمي فرهنگي دانش‌گستر سودآور» منتشر شده‌است و يك نسخه از آن در نوامبر 2005 در شهر پاريس به دست من افتاد كه بلافاصله با اشتياق، درفراغتي كه حاصل بود، همه‌ي كتاب را دوبار از آغاز تا فرجام و برخي نامه‌ها را چندين بار، خواندم.

در اين كتاب 48 نامه از نامه‌هاي محمدعلي جمال‌زاده به محمدجعفر معين‌فر و6 نامه از نامه‌هاي معين‌فر به جمال‌زاده، براي نخستين‌بار، چاپ شده‌است.

بسياري از اهل ادب ، جمال‌زاده را پدر داستان‌نويسي جديد ايران مي‌نامند و نقش اساسي او را در پديد آمدن شيوه‌ي تازه‌ي داستان‌نويسي فارسي، انكارناپذير مي‌دانند. نويسنده‌اي كه نزديك به تمام عمرِ نويسندگي خود را خارج‌از ايران زيست، امّا دلبستگي خود را همچنان، تا پايان عمر، نسبت به زبان فارسي حفظ كرد.

پروفسور محمدجعفر معين‌فر نيز براي اهل ادب، زبان و فرهنگ، چهره‌اي شناخته‌شده‌است.او نيز نزديك به نيم قرن است كه براي تحصيل، تحقيق و تدريس در خارج‌از ايران به سر مي‌برد و هم‌اكنون يكي از استادان ممتاز، نام‌دار و برجسته‌ي دانشگاه‌هاي فرانسه است. امّا دلبستگي او به زبان فارسي، دين اسلام و فرهنگ ايراني و جست‌وجوي او در ميان مردم صحراي چاد براي شناخت زبان آن‌ها حكايتي شنيدني‌ست كه بازگويي آن مجالي گسترده‌تر مي‌طلبد.

نامه‌هايي كه در كتاب «مكتوبات» آمده، به ترتيب تاريخي در طول 28سال نوشته‌شده‌اند (از 3خرداد 1345 تا 20آوريل 1994/1373شمسي).

معين‌فر در مقدمه‌ي كتاب در پيوند با يكي از عادت‌هاي شايسته‌ي خود و چگونگي پديدآمدن كتاب نوشته است: «... هيچ دست‌خطي را دور نمي‌اندازم. براي نامه‌هاي احبابم، هرچه باشد، كوتاه يا بلند، ارزش فراوان قائلم. آن‌ها را نگه‌داري مي‌كنم و مرتب مي‌سازم... زمان ديدار و ابتداي آشنايي من با جمال‌زاده و مكاتباتم با او، يك خرداد 1345 (22مه 1966) درشهر برن (Berne) سوئيس است. اگرچه من، هم مانند بسياري از هم‌نسلانم كه به ادبيات و داستان‌نويسي و نثر معاصر علاقه‌مند هستند، بسيار پيش‌از اين با آثارش آشنايي داشته‌ ام. از آن تاريخ تا دوسه سال مانده به پايان عمرش، كه قادر به  نوشتن بود، با او مكاتبه داشته‌ام؛ يعني نزديك به سي سال از آخرين دوره‌ي عمر او... بعضي از نامه‌هاي جمال‌زاده مختصر و بعضي بسيار مفصلند و حتي، گاهي صورت يك مقاله را دارند. موضوعات آن‌ها نيز متنوع است؛ از احوال‌پرسي معمولي و گلايه و بثّ‌الشكوي گرفته تا بحث علمي وادبي و تحليل و نقد كتب و مقالات مختلف... اگر نامه‌هاي قديم‌تر خوش‌خطند و خواندن آن‌ها بدون اشكال است، در عوض هرچه جلو مي‌رويم، پيري و فرتوتي باعث بدخطي آن‌ها گشته و گاهي نيز نشان‌دهنده‌ي تشويش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ خاطر و پريشاني خيالند و اختلاط مطالب... .

من حتم دارم كه محتواي اين مكتوبات، كه از روي صداقت محض است، گذشته از لذتي كه از جنبه‌ي زيبايي ادبي و مهارت نويسندگي براي خواننده دارد، براي كسي كه مي‌خواهد، از روي تقوي و دور از حبّ‌ و بغض، تطّور حيات معنوي و سير فكري و خصايص روحي ِ مرد درازعمري را كه نقشي بزرگ در ادبيات معاصر و مسايل فرهنگي داشته، آن‌چنان كه بوده، در طول زمان توصيف كند، سخت سودمند خواهدبود... » (ص3)

از خواندن متن نامه‌هاي اين كتاب احساس غريبي به انسان دست مي‌دهد، اوراق عمر جمال‌زاده را صفحه به صفحه ورق مي‌زند و همراه با جمال‌زاده‌ي نازنين پله‌ پله و آرام آرام رو به پيري مي‌رود. و احساس مي‌كند كه بزرگان، تا چه اندازه در زمانِ پيري و افتادگي نياز به حمايت شايسته و راستين دارند.

به ياد داشته‌باشيم كه زمان اين نامه‌‌نگاري‌ها از 74سالگيِ جمال‌زاده آغاز مي‌شود و همه‌ي آن‌ها در زمان پيري او نگاشته شده‌است و حس ناخوشايند پيري او را ناگزير كرده‌است در بيشتر نامه‌ها به يادآوري آن بپردازد و آشكارا  از تحليل تدريجي جسم و جان خويش، ناخرسند باشـد (در 25نامه صراحتاً پيري خود را يادآوري مي‌كند؛ نامه‌هاي شماره‌ي شش، هيجده، نوزده، بيست‌ و پنج، بيست و شش، بيست و هفت، بيست و هشت، سي، سي و سه، سي و شش، سي و هفت، سي و هشت، سي و نه، چهل، چهل و يك، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و شش، پنجاه، پنجاه و يك، پنجاه و دو، پنجاه و سه . پنجاه و چهار.)

امّا مهم آن است كه اين احساس، اگر جمال‌زاده را خسته كرده‌باشد، اما هرگز او را نااميد نكرده‌است و حس خوشايند خواستن، پرسيدن و فهميدن تا سال‌هاي پاياني عمر جمال‌زاده، او را همراهي كرده، به او نشاط داده و جان او را گرم نگه‌داشته‌است:

- «من نمي‌دانم پايتخت قديم ايران، طيسفون (Xte’siphon) چه كلمه‌اي‌ست و چه معنايي دارد و از كدام زبان آمده‌است. اگر برايم مرقوم فرماييد ممنون مي‌شوم.» (ص106، نامه‌ي سي و هفت)

و اين حس پرسش‌گري حتي تا نامه‌هاي آخر، در جمال‌زاده‌ي 102ساله باقي مانده‌است و او را به زيستن بيشتر اميدوار كرده‌است:

- «همين‌ امروز برايم اين سؤال پيش آمد كه آيا كلمه‌ي عربي انسان با اُنس ارتباطي دارد يا نه؟ و اساساً كلمه‌ي انسان از كجا آمده‌است؟ ...» (ص156، نامه‌ي پنجاه و دو)

و  در نامه‌ي چهل و دوم مي خوانيم:

«دلم مي‌خواهد با كمك تو نامه‌اي، ترجمه‌ي فرانسوي تحت‌اللفظي از فارسي معمولي، مثلاً كلماتي از قبيل «دست ازسرم بردار»، «دلم گرفته‌است»، «حواسم پيش تو مي‌باشد» و صدها عبارات و اصطلاحات از اين دست به صورت يك نامه‌ي فارسي و ترجمه‌ي تحت‌اللفظي آن تهيه كنيم و به چاپ برسانيم، بي‌سابقه خواهدبود» (ص122)

طرح مسايل و مباحث علمي و ادبي در خلال نامه‌ها از ويژگي‌هاي ديگر جمال‌زاده است؛ همچنان كه در نامه‌هاي شماره‌ي دو، سه، هفت، نه، ده، دوازده، بيست و چهار، سي و شش، سي و هفت، سي و نه، چهل و دو، چهل و سه، چهل و چهار، چهل و پنج، چهل و هفت و چهل و نه مي‌بينيم. براي نمونه:

«... با يك تن بلغاري آشنا شدم، در ضمن بحث، كلمه‌ي «شادروان» را استعمال كرد و معلوم شد ترك‌ها به بلغارستان آورده‌اند، به معني Fontaine ( در ميدان شهرها) و بعد در مجله­‌‌‌ وحيد، منطبعه ي طهران (سال اول، شماره­ي 11، صفحه­ي 20) در ضمن مقاله­ ي «لغات جالب» به قلم د. روشنيان، در موقع صحبت از برخي «كلمات فارسي كه در تركي امروزي رايج است ولي معني مخصوصي دارد»، كلمه­ ي شادروان به معني سالن مخصوص است. در ديوان انوري هم به كلمه­ ي شادروان برخورده­ ام و هكذا در تفسير طبري...» (ص25)

همچنين است مطالبي كه در صفحات 46 تا 50 (نامه­ ي شماره­ ي 9) درباره­ ي ريشه و معني برخي از واژه­ هاي شاهنامه نوشته­ شده­ است.

و اين اخلاق حتي در نامه­ هايي كه جمال­زاده بعداز صدسالگي خود نوشته، نيز ديده‌مي‌شود براي نمونه در نامه­ ي چهلم كه 6 اكتبر 1992 نوشته­ شده، مي­ خوانيم:

«كلمه­ ي صوفي، بلاشك از كلمه­ ي Sophie (قسمت دوم كلمه­ ي (Philo-Sophi  مي‌آيد كه به معني معرفت عالي مي­ باشد وPhilo به معني دوستدار بسيار... (ص113)

و در نامه­ ي پنجاه و دوم كه در فوريه­ ي 1994 نوشته­ شده، مي­ خوانيم:

«كم كم دارم اعتقاد پيدا مي­ كنم كه براي كلمه­ ي انسان درزبان فارسي كلمه­ ي حسابي نداريم و آدمي­زاد آن معني را درست نمي­ رساند و كلمه ­ي مركبي است، و عجيب است كه در فارسي براي انسان كلمه ­ي خوبي نداشته­ باشيم و حيوان ناطق و حيوان دوپا و آدمي­زاد (كلمه­ ي مركب) در مقابل كلمه ­ي عربي(؟) ان­سان جواب اين كلمه را نمي­ دهد...» (ص156)

ادامه دارد

بررسي ساختاري رمان كليدر بر اساس نظريّة برمون

/**/

بخش سوم

 

آنچه مطرح شد یك پی‌رفت كامل و بی‌نقص بود. چنین پی‌رفتی خود می‌تواند دست ماية نگارش یك رمان مستقل باشد4. ولی وقتی آغاز و انجام این پی‌رفت در همان بخش نخستین داستان پایان می‌گیرد، ‌توجّه‌ خواننده را به دو نكته جلب می‌كند: نخست آن‌كه این پی‌رفت با وجود تقدّم ذكر، از نقش محوری و كلیدی برخوردار نیست؛ یعنی كنش اقدام به مسافرت تنها تأثیرش بر وضعیت خود قهرمان كنش‌گر (مارال) است. نكتة دوم كه در مواجهه با چنین آغازی جلب توجّه می‌كند، این است كه خواننده در برابر چنین پی‌رفتی، البتّه بی‌موضع‌گیری نخواهد ماند، زیرا علاوه بر آن كه با شخصيّتی در میان شخصيّتهای متعدّد آشنا شده است چه بسا شخصيّت اصلی نیز باشد5، این نكته را در می‌یابد كه آنچه به عنوان پی‌رفت در پیش‌رو دارد، شاید حدّاقل ایجاد كنندة یك وضعیّت ایجاد عدم تعادل در ادامة روند حوادث و در زندگی سایر شخصيّتهای داستانی ‌باشد.

نقطة مقابل چنین پی‌رفتی، اراده و انتخاب گل محمّد در كشتن ژاندارمهای مالیات‌چی و اقدامات متعدّد است كه پس از آن در زمینة مخالفت با سیستم حكومتی انجام می‌دهد. چنین انتخابی ذهن خواننده را به یك معادلة منطقی هدایت می‌كند، فردی واحد در برابر یك سیستم پیچیدة حكومتی می‌ایستد و در هماهنگی با آن دچار تعارض می‌شود. پس نتیجة جمع این دو عامل، یعنی شخص در تعارض با سیستم دیكتاتوری حكومت، مبارزه‌اي دو جانبه ولی گسترده و فراگیر خواهد بود كه همة افرادی را كه پیرامون نقطة مركزی فرد متعارض، قرار دارند، تحت شعاع خود قرار می‌دهد. به عبارتی دیگر، پی‌رفت كنش گل‌محمّد در این بخش، زندگی همة شخصيّتهای داستان را به نوعی تغییر می‌دهد و زمینه‌ساز ایجاد گره‌های دیگر در متن رمان می‌شود. در حالی كه پی‌رفت اقدام به مسافرت مارال، وضعیّت‌ساز تغییر در زندگی چند شخصيّت محدود می‌شود و دامنة این كنش فضای اندكی از رمان را به خود اختصاص داده است.

 هر كدام از شخصيّتهاي رمان كليدر در طول رمان با پی‌رفتهای متعدّدی ایفای نقش می‌كنند، ولی همة آنها در ایجاد ساختمان اصلی داستان نقش محوری ندارند. چه بسا برخی از آنها وضعیّت‌ساز یك یا چند پی‌رفت محوری شوند و ممكن است تعداد بسیاری از آنها هیچ فایدة منطقی در پیش‌برد محور‌های داستانی به سمت فرجام معنایی در بر نداشته باشند. این پی‌رفتهای به ظاهر بی‌اهمّیّت، مصالح ایجاد فضا و حال و هوای داستان هستند. حذف این‌گونه پی‌رفتها یا بی‌فایده خواندن آنها به طور كلّی، مانند این است كه رمان كلیدر را در پنجاه صفحه یا كم‌تر فشرده كنند. در چنین وضعیّتی، خواننده در جریان خطوط محوری قرار می‌گیرد امّا لذّتي از متن نخواهد برد، زيرا در آن صورت جوهر ادبي متن و هدف كسب لذّت ادبي، از آن باز گرفته شده است.

اكثر پي‌رفتهاي مربوط به زندگي افراد روستاي قلعه‌چمن را مي‌توانيم از همين گونة پي‌رفتها به شمار ‌آوريم،كه در برساختن محور اصلي داستان نقش ندارند، ولي به سبب حضور مستقل خود و ايجاد محورهاي فرعي، خواننده را مشتاق مي‌سازند تا اين محورها را دنبال كند.

انتظار این كه در متن یك رمان با تعداد زیادی پی‌رفتهای محوری روبه‌رو باشیم،
 غیرمنطقی و به دور از فرایند آفرينش خلّاقانة اثر ادبی است، چرا كه در این صورت یا نویسنده ناگزیر است هر پی‌رفت را بدون پردازش كامل جوانب آن رها كند یا به ناچار حجم رمان را به نحوی غیر عادی افزایش دهد. بنابراین پی‌رفت محوری مانند پي‌رفتي مبارزاتي گل‌محمّد، واجد شرایطی است كه می‌توان آنها را چنین برشمرد:

1- وضعیّت عدم تعادل پیش‌آمده، ارزش تلاش برای رساندن آن به حالت تعادل را داشته باشد.تلاش شخصيّت داستانی برای رهایی از وضعیّت عدم تعادلی كه خواننده اصولاً به ارزش وضعیت از دست رفته و فقدان آن آگاه نیست جاذبه‌ای در دنبال كردن زنجیرة پی‌رفت ایجاد نخواهد كرد. براي مثال در پي‌رفت مبارزاتي گل‌محمّد، وضعيّت تعادل از دست رفته، زندگي آرام و بي‌دغدغه است.

2- قهرمان كنش‌گر تحت تأثیر یك وضعیّت حقیقی و منطقی به وضعیّت عدم تعادل در زندگی خود وقوف یافته باشد. البتّه شاید چنین انتظاری بیش از اندازه آرمانی باشد؛ چرا كه حتّی در زندگی روزمرة خود نیز گاهی به سبب وضعیّتهای ناچیز، یك تغییر اساسی و محوری رخ می‌دهد، امّا به ‌طور كلي، مقصود این است كه ایجاد یك پی‌رفت محوری از وضعیّتی بی‌اهميت در حدّاقل میزان استفاده قرار گیرد. داستانی كه همة رخ‌داد‌های آن بر اثر یك حادثة غیبی یا نادر شكل بگیرد از منطق استوار واقع‌گرایانة خود دور می‌شود و هم‌چنین مشخص می‌كند كه ایجاد زنجیره‌های علّی و معلولی با ضعف روبه‌روست و خواننده ناگزیر است برای ارتباط دادن بین اجزای داستانی، حوادث خلق‌السّاعه را به عنوان محور ارتباط بپذیرد.

3- دایرة تأثیر وضعیّت عدم تعادل در فضای رمان، همه‌شمول یا حداقل‌ دربرگیرندة تعداد قابل توجّهی از شخصيّتها باشد؛ مگر آن كه با رمان تك شخصيّتی مواجه باشیم.6

4- با پایان گرفتن، وضعیّت عدم تعادل و رسیدن به نقطة فرجامین، پی‌رفت یا رمان به انتها برسد یا آن كه پی‌رفت اتمام یافته، خود وضعیّت‌ساز یك پی‌رفت محوری دیگر قرار گیرد. رمانهایی كه با پایان یافتن پی‌رفت محوری پایان نمی‌یابند یا به فضای پی‌رفتی جدید وارد نمی‌شوند، با ریتم كندی مواجه می‌شوند كه چه بسا خواننده را از ادامة خوانش منصرف سازند.

با توجّه به مشخصّه‌های یك پی‌رفت محوری می‌توانیم بگوییم كه قدرت و میزان جاذبة یك رمان  ـ علی‌الخصوص آن كه با معیار‌های سبك واقع‌گرا  نوشته شده باشد ـ در تعداد پی‌رفتهای محوری كامل موجود در اثر و چگونگی چینش آنها از لحاظ تقدّم و تأخّر معنا آفرینانه و رابطة علّی و معلولی برقرار شده در میان آنهاست. پس یك رمان، تركیبی منطقی از پی‌رفتهای محوری است كه در ارتباطی معنادار با پی‌رفتهای فرعی و ثانوی باشد.

نكتة دیگر كه باید در نظر گرفت، شخصيّتها و ارزش كنشی آنها‌ست. در رمان، شخصيّتهای متعدّدی وجود دارند. یك دسته از آنها شخصيّتهای اصلی و محوری هستند مانند شخصيّت گل‌محمّد در رمان كليدر. دستة دیگر، شخصيّتهای ثانوی یا وضعیّت‌ساز هستند كه زمینة شروع محور روایی را فراهم می‌آورند؛ مانند شخصيّت مديار كه با تدارك حمله به چارگوشلي زمينه‌ساز درگيريهاي بعدي خاندان كلميشي با دولت مي‌شود؛ و دسته‌ای از شخصيّتها شاید دارای یك پی‌رفت روایی نیز نباشند و حتّی در شكل دادن و ایجاد وضعیّت یك پی‌رفت نیز شركت نداشته‌ باشند؛ مانند شخصيّت بلقيس كه بيشتر در حكم يك ناظر است و شركتي در ساختن محورهاي داستاني ندارد، امّا در پيوند با اين كه دامنة ورود شخصيّتها به فضای داستان و هم‌چنين پرداخت شخصيّتها تا چه سطحي مجاز و در چه حدي مخلّ ارزش روایی اثر است، بايد گفت تعداد شخصيّتهای یك رمان تحت تأثیر عواملی متغیّر هستند. موضوع داستان، چگونگی ایجاد فضای كلی روی‌داد‌ها یا فضا‌سازی مناسب برای تكوین شخصيّتها، تعداد روایتهای اصلی مطرح‌شده، ساختمان قدرتمند روایتها و ارتباط هدف‌دار آنها با یكدیگر و میزان نفوذ و سیطرة شخصيّتهای اصلی بر روند حوادث، از عواملی هستند كه به شخصيّتها مجال ظهور و كنش می‌دهند. برای مثال، نوع ادبی رمان كوتاه به سبب حجم اندك آن، فضای محدودتری برای پردازش شخصيّتهایش دارد؛ زیرا نویسنده ناگزیر است به مقتضای موضوع محدود خود حداكثر دو تا سه پی‌رفت روایی در اثر خود بگنجاند، در نتیجه در ارتباط با‌‌ پی‌رفتهای محدود، شخصيّتها زمان و فضای كافی برای كنش در اختیار خواهند داشت. حال اگر نویسنده این تعادل حیاتی را رعایت نكند اثر دچار وضعیّت انباشت شخصيّتی خواهد شد. در نوع ادبی رمان، امكان پرداختن به شخصيّتهای متعدّد تا حدّی مجاز است، كه مخلّ ارزش روایی اثر نگردد و خواننده را در دنبال كردن زنجیرة روایی با مشكل مواجه نسازد. براي مثال رمان كليدر به سبب حجم وسيع اثر و دارا بودن سه محور اصلي ـ داستان زندگي مبارزاتي گل‌محمّد، داستان زندگي نادعلي و داستان زندگي افراد قلعه‌چمن ـ از شخصيّتهاي متعدّد و حادثه‌پردازيهاي متنوّع بهره مي‌برد.

3-1. نتيجه‌گيري

ادبيّات ، براي به وجود آمدن، به موقعيّتهاي متنوّعي كه در زندگي واقعي
 رخ مي‌دهد نياز دارد. از اين رو تاريخ مي‌تواند حكم مواد و مصالح كار نويسنده باشد؛ امّا همان‌گونه كه از سخن ارسطو بر مي‌آيد وظيفة هنر و به خصوص ادبيّات، بازنمايي حقيقت نيست، بلكه آفرينش موضوعي حقيقت‌نماست (ارسطو، 1343: 35).

رمان كليدر از زمرة رمانهاي تاريخ گراست كه يك خاطرة تاريخي منشأ ظهور آن بوده است. با اين حال نويسنده با جدا شدن از تصويرهاي محض تاريخي، به خلق مجدد حوادث و آفرينش تخيّلي شخصيّتها مي‌پردازد. بنابراين در بررسي ساختاري چنين رماني، بايد عامل برون‌متني تاريخ حذف ‌شود. با حذف اين عامل، بدنة رمان فارغ از زمينة خلق، به عنوان يك كلّ منسجم قابل تجزيه و تحليل و بررسي نقاط ضعف و قوّت خواهد بود.

 رمان كليدر كه از نظر سبك پرداخت در شاخة رمانهاي واقع‌گرا قرار مي‌گيرد، به سبب حركت هدف‌دار زنجيرة حوادث، محمل مناسبي براي به كار بردن شيوه‌هاي بررسي ساختاري است. در ميان نظريّه‌هاي ساختاري، روش برمون در نمايش شكل‌واره‌اي روايت و بسط سه ‌مرحله‌اي كنش، يكي از كاربردي‌ترين شيوه‌هايي است كه مي‌توان شاخه‌هاي اصلي و فرعي روايي در رمان كليدر را به وسيلة آن ارزيابي كرد.

 براي تحليل متن رمان بر اساس نظريّة برمون، در تجزية متن رمان، بخشهاي توصيفي و هر آنچه كه با بدنة اصلي روايت مرتبط نيست، حذف مي‌شود. با وجود اين طرح كلي داستان بايد به گونه‌اي استخراج شود كه داير بر كنش همة شخصيّتها و در برگيرندة همة محورها و نحوة پيوند ميان آنها باشد. پس از استخراج طرح، نخستين عامل درون‌متني يعني شخصيّتها و هم‌چنين ارزش كنشي آنها مطرح مي‌شود. شخصيّتهاي رمان با شركت در ايجاد پي‌رفتهاي اصلي و فرعي، ساختمان رمان را برمي‌سازند. با ترسيم الگوي برمون براي كنشهاي شخصيّتهاي داستاني، نقش آنها و ميزان ارزش پرداخت هر شخصيّت، و نقاط ضعف و قوت زنجيرة علّي ـ معلولي موجود در اجزاي داستاني مشخص مي‌شود.

 با در نظر گرفتن اين موضوع كه قدرت يك رمان واقع‌گرا در تعداد پي‌رفتهاي كامل، چگونگي چينش و رابطة علّي ـ  معلولي برقرار شده در ميان آنهاست، مي‌توان پي‌رفتها را با داشتن شرايطي چون ميزان ارزش وضعيّت عدم تعادل، قرار گرفتن منطقي شخصيّت در جريان بحران، دايرة تأثير وضعيّت عدم تعادل و دارا بودن يك پايان‌بندي كامل و منطقي، ارزش‌گذاري كرد. با توجّه به اين شرايط، و كشف پي‌رفتهاي محوري، منتقد قادر خواهد بود محور اصلي روايت را بيابد و ساير محورهاي فرعي را در ارتباط با آن جريان اصلي ارزيابي كند. هم‌چنين با مشخّص شدن پي‌رفتهاي محوري، الگويي كه بر اساس آن نويسنده قادر به خلق شگفتي و جذابيّت شده است، مشخص مي‌گردد. رمان كليدر با دارا بودن محورهاي اصلي و فرعي متعدّد و پرداخت شخصيّتهاي مختلف هر چند در پاره‌اي از بخشها دچار ضعف ساختاري شده است، ولي مي‌تواند نمونة يكي از رمانهاي واقع‌گراي خوش ساخت به‌شمار آيد و البتّه ميزان استقبال خوانندگان فارسي زبان از اين اثر، به خودي خود، مؤيّد همين موضوع است.

يادداشتها

1. مقصود از تكامل، نقض ذاتي كاركرد نيست، بلكه تغيير وضعيّت ثابت آن به وضعيّت ثابت دوم است.

2. داستان رمان، سالهاي 1325 تا 1327 شمسي را در بر مي‌گيرد، حال آن‌كه خود دولت آبادي واقعة تاريخي را سال 1323 معرفي مي‌كند. علت اين جهش زماني، تلاش نويسنده براي بازنمايي يك دوره از فعاليّتهاي سياسي طي سالهاي 1325 تا 1327 بوده است (چهل تن، 1368: 280). گل محمّد سردار، شخصيّتي حقيقي، تاريخي و مردمي بوده است كه در سالهاي 1323 تا 1325 در بخشي از خراسان به ياغي‌گري عليه رژيم وقت پرداخته است و روايت آن تا مرز قهرماني قومي و ملي فرا رفته است (اسحاقيان، 1383: 78).

1-2. جواد اسحاقيان در كتاب كليدر رمان حماسه و عشق معتقد است دولت آبادي به سبب دل‌بستگي فراوان به حادثة سربداران، نمايي از آن را در كليدر آورده است. بدين ترتيب معتقد است كه « امنيّه‌هايي که به ناموس يا داشته‌هاي گل محمّد طمع كرده‌اند، از همان شجره‌اي هستند كه در روستاي باشتين از اهل خانه شاهد و شراب مي‌طلبند» (همان: 94).

3. مصداق سخن ما رمانهایی با صبغة ناتورالیستی را در بر نمی‌گیرد، چرا كه در چنین رمانهایی تأًثیر محیط و وراثت، شخصيّتها را در چنبرة واكنشهای غیر ارادی قرار می‌دهد.

4. رمانهای سفرنامه‌ای با طرح كلی چنین پی‌رفتی آغاز و انجام می‌یابند.

5. هرچند شخصيّت مارال در ادامة رمان برخلاف انتظار خواننده موقعیّت ثانوی و كم‌رنگ می‌یابد.

6. در چنین مواردی معمولاً با رمانهای روان‌شناختی روبه‌رو هستیم.

كتابنامه

1.        ارسطو، فن شعر؛ ترجمة عبدالحسين زرّين‌كوب، چاپ دوم، تهران: انتشارات علمي، 1343.

2.        احمدي، بابك؛ ساختار و تأويل متن؛ چاپ هشتم، تهران: نشر مركز، 1380.

3.        اسحاقيان، جواد؛ كليدر رمان حماسه و عشق؛ چاپ اول، تهران: نشر گل‌آذين، 1383.

4.        اسكولز، رابرت؛ درآمدي بر ساختارگرايي در ادبيات؛ ترجمة فرزانه طاهري، چاپ دوم، تهران: انتشارات آگاه، 1383.

5.        چهل‌تن، امير حسين و فرياد، فريدون؛ ما نيز مردمي هستيم؛ چاپ اول، تهران: نشر پارسي، 1368.

6.        دولت‌آبادي، محمود؛ كليدر؛ چاپ چهاردهم، تهران: نشر چشمه، 1379.

7.        داد، سيما؛ فرهنگ اصطلاحات ادبي، واژه‌نامه‌ها، مفاهيم و اصطلاحات ادبي، فارسي و اروپايي؛ چاپ چهارم، تهران: انتشارات مرواريد، 1380.

8.        ديچز، ديويد؛ شيوه‌هاي نقد ادبي؛ ترجمة محمّد تقي صدقياني و غلامحسين يوسفي، چاپ پنجم: تهران: انتشارات علمي، 1379.

9.        فورستر، اي.ام؛ جنبه‌هاي رمان؛ ترجمة ابراهيم يونسي، چاپ پنجم، تهران: انتشارات آگاه، 1384.

10.  قرباني، محمّد رضا؛ نقد و تفسير آثار محمود دولت‌آبادي؛ چاپ اول، تهران: نشر آروين، 1373.

11.  مير صادقي، جمال؛ عناصر داستان؛ چاپ پنجم، تهران: انتشارات سخن، 1385.

12.  مير عابديني، حسن؛ صد سال داستان نويسي ايران؛ چاپ سوم، تهران: نشر چشمه، 1383.

بررسي ساختاري رمان كليدر بر اساس نظریه برمون - بخش دوم

 

1-3. شيوة پرداخت ساختاري عناصر داستانی در كلیدر

میرصادقی در كتاب عناصر داستان، موضوع داستان را قلمرو خلّاقیّت نویسنده می‌داند و آن را چنین تعریف می‌كند: «موضوع، شامل پدیده‌ها و حادثه‌هایی است كه داستان را می‌آفریند و درون مایه را تصویر می‌كند،‌به عبارت دیگر موضوع قلمروی است كه در آن خلّاقیّت می‌تواند درون مایه را به نمایش بگذارد.» (میر صادقی،  1385: 217 ).

رمان كلیدر بازسازی خاطره‌ای است كه نویسنده با به كار‌گیری فرا نگری ناشی از تخیّل، آن را به بخشهایی از تاریخ و حركتهای ضد حكومتی پیوند داده است. وجه تمایز این اثر با سایر آثاری كه با همین مضمون پرداخته شده‌اند تلاش نویسنده برای جدا شدن از تصویر‌های محض ارائه شده توسط مورّخان و باز‌آفرینی مجدّد حوادث، نه به سیاقی تصادفی، بلكه با حركتی هدف‌دار است. نویسنده تعدادی از قهرمانهای كتاب را از راه تخیّل می‌آفریند و تعدادی را از تاریخ به وام می‌گیرد، ولی در بازنمایی آنها به اسم تاریخی آنها اكتفا می‌كند.

 بنابراین در رمانهاي تاریخ‌گرايي نظير كليدر با موضوعی تاریخی و انسانهایی تخیّلی سروكار داریم. زیرا اگر نویسنده‌ در پردازش شخصيّتهاي اثر خود كاملاً به یك شخصيّت تاریخی توجّه داشته باشد و همة كنشها و واكنشهای تاریخی آن شخصيّت را بازگو كند، دیگر با یك رمان مواجه نیستیم، بلكه طبق سخن مورگان فورستر در كتاب جنبه‌های رمان، آنچه موجود است ترجمة احوال تاریخ است، كه اساس آن بر شواهد و مدارك استوار است. (فورستر، 1384: 65). یك رمان‌نویس خلّاق تأثیر شواهد و مدارك تاریخی را تعدیل می‌كند، یا به طور كلی آن را دگرگون می‌سازد.

بنابراین هر انسان دو جنبه دارد: جنبه‌ای كه مناسب تاریخ است و جنبة دیگری كه مناسب آثار داستانی است. آنچه در آدمی، مشهود و قابل رؤیت است- یعنی كلّیة اعمالش و آن بخش از زندگی معنوی‌اش كه بتوان از اعمالش نتیجه گرفت- در قلمرو تاریخ جا می‌گیرد. امّا جنبة خیالی رمانتیك او كه شامل احساسات و شهوات ناب، یعنی رویاها و خوشیها و شادیها و غمها و با خود خلوت كردنهاست كه ادب و شرم و حیا مانع از آن می‌شود كه آن را بر سر زبان بیاورد و بیان این جنبه از طبیعت انسانی یكی از وظایف عمدة رمان است (همان: 66،67).

رمان كلیدر نیز از آن دست آثاری است كه یك خاطرة تاریخی2 منشأ ظهور آن بوده است. امّا در پردازش متن رمان، گویی تاریخ تنها، حكم معرفی كنندة شخصيّتها را داشته است. تاریخ است كه شخصيّت گل‌محمّد، خان عمو، اربابان قدرتمند و دولت‌مردان را در اختیار دولت‌آبادی قرار می‌دهد. امّا پس از آن، نویسنده است كه تصمیم می‌گیرد كدام جنبه‌ از فعالیّت شخصيّتهای تاریخی را بازنمایی كند و كدام یك را تغییر دهد. او می‌داند كه برای ترتیب دادن یك متن منسجم و معنا دار و البته نه بازگویی صرف تاریخ، به چیزی بیشتر نیاز دارد، پس در یك فرایند، دست به برساختن شخصيّتهایی می‌زند كه به كمك آنها زنجیرة علّی معلولی حوادث را از حالت تاریخ‌نامه‌ای خارج كند و به فضای رمان وارد سازد. دولت‌آبادی خود به این فرایند اذعان دارد و در كتاب ما نیز مردمی هستیم، در مورد چگونگی پردازش شخصيّتهایی چون بلقیس و مارال می‌گوید:

بلقیس یك شخصيّت خلق شده است و من هم از واقعیت نبود مادر گل‌محمّد چیزی نمی‌دانستم و اگر هم می‌دانستم نمی‌توانستم و نمی‌خواستم كه این تراژدی، به ویژه در ایران، بی‌مادر نوشته بشود... ببینید من مارال و شیرو و زیور را از چی گرفته‌ام. كنار راه پیاده شدم و رفتم طرف سوزن‌ده. همین جوری كه می‌رفتم، طرف قبلة راه، دیدم زنی كنار جوی باریك نشسته. آنجا زنها، سربند‌های مخصوصی می‌بندند، طوری كه بال چارقد را می‌آورند از زیر بینی و می‌برند كنار سر گیر می‌دهند. و من از دور كه به این زن نزدیك می‌شدم، یك جفت چشم سیاه دیدم كه داشت همین جوری مرا نگاه می‌كرد و انگار مرا همین جوری می‌برد به داخل سوزن‌ده... (چهل تن ، فریاد، 1368: 263- 264).

 با توجّه به اين‌كه در رمان كليدر، برخی از شخصيّتها، اصلی و واقعي و برخی خیالی‌اند، پرسشي پديد مي‌آيد كه: آیا در بررسی پي‌رفتهاي روايي رمان، مي‌توان تنها كنشهای شخصيّتهای واقعي و تاریخی را كنشهاي اصلي به‌شمار آورد؟ به سخني ديگر آيا می‌توان چنین حكم كرد كه كنشهای شخصيّتهای خیالی در ساختن محورهای اصلی رمان جایگاهی ندارند؟

 با نگاهي ساده به ساختمان روايي رمان كليدر، مي‌توان پاسخ اين پرسش را دريافت، شخصيّت گل‌محمّد در رمان نیز همان سرانجام شخصيّت تاریخی گل‌محمّد را می‌یابد ولی شخصيّت ادبی او آن‌چنان در فضای برساختة ذهن نویسنده فرو می‌رود و كنشها و واكنشهايش چنان در زنجیرة كردار شخصيّتهای تخیّلی‌گره می‌خورد كه دیگر نمی‌توان واقعيت را از تخيّل متمايز ساخت. اين‌چنين است كه  تعریف داستان كتاب به صورت مختصر با دشواری روبه‌رو می‌شود یعنی نمی‌توان گفت « كلیدر داستان یك مرد ایلیاتی به‌نام گل‌محمّد است كه با دولت وقت خود درگیر می‌شود و سرانجام در یك نبرد نابرابر كشته می‌شود.» چرا كه با ارائة چنین تعریفی جوهر ادبی متن را به‌طور كامل فنا كرده‌ایم و آنچه كه در تعریف خود ارائه داده‌ايم، همان بازگویی واقعة تاریخی است. پیش از این گفتیم نویسنده شواهد تاریخی را تعدیل یا حتّی دگرگون كرده است. در این صورت می‌توان گفت حوادث رمان كلیدر تصویری از آن حادثة واقعی است و مقصود از تصویر، یك عكس معمولي نیست كه ناگزیر در جزئيّات، مطابق با اصل باشد، بلكه یك تابلوی نقاشی است كه طرح مدادی اولیّة آن در آمیزش رنگها و نقشهای ثانوی ابداعی محو شده است. تمام آنچه گفته شد، برای روشن شدن دو موضوع است: نخست آن كه در بررسی ساختمان كليدر هر چند ناگزیریم بپذیریم كه جرقّة خلق آن از بطن یك حادثة تاریخی بوده است، ولي هیچ لزومی ندارد عوامل برون متنی چون تاریخ و اجتماع آن دوره را در بررسي متن دخالت دهيم: يعني ضمن پذيرش اين سخن كه هیچ اثر ادبی در خلأ نوشته نمی‌شود ، باز هم قادر خواهیم بود داستان را در فضایی عاری از عوامل محیطی خلق ـ كه البّته این شامل ذهن خلّاق نویسنده نیز می‌شود ـ بررسی كنيم.

پس در بررسی ساختار داستان رمان كليدر، فرض را بر این می‌گذاریم كه به صورتی عجیب و غیرمنتظره و بدون هیچ‌گونه سابقة ذهنی، ناظر بر رخ‌دادهای زندگی افرادی واقعی هستیم. تنها در این وضعیّت قادر خواهیم بود كه گزارشی كلّی از رویداد های اصلی و خطوط پررنگ‌‌تر فضای زندگی شخصيّتها به دست دهیم.

نكتة دوم آن كه در بازگویی اين داستان ناچاریم طرح كلّی آن را استخراج كنیم. در رمان وسیعی چون كلیدر كه فضا آكنده از شخصيّتهای فعّال است، بازگویی داستان به گونه‌ای كه دایر بر كنش یكی از شخصيّتها‌ باشد ـ هر چند كه آن شخصيّت نفر اوّل رمان باشد ـ از بین بردن جوهر ادبی و اصالت متن است.  بنابراين براي بررسي ساختمان اين داستان، استخراج كنشهای اصلی هر یك از شخصيّتها و كشف چگونگی وحدت اندام‌وار و رابطة علّی معلولی زنجیره‌وار بین آنها، امری ضروری است؛ چرا كه در پردازش یك رمان واقع‌گرا با كنشهای متعدّدی روبه‌رو هستیم كه به هم می‌پیوندند و از سمت شاخه‌های فرعی‌تر به سوی شاخه‌های اصلی‌‌ حركت می‌كنند تا آن‌گاه كه همة آنها به یك نقطة جمع برسند و البتّه در رمان واقع‌گرا این نقطه، پایان داستان است كه همة پی‌رفتهای روایی‌ كه از آغاز رمان مطرح شده است در آن نقطه به نتیجة قطعی می‌رسند.

پذيرش اين نظر كه رمان كليدر نه تصویر واقعي زندگی، بلكه زاییدة تخیّل و برخورد‌های نویسنده با جهان واقعي است، ما را به سوی یك بررسی عاری از ملاحظات برون متنی هدایت می‌كند.

در دنیای بر ساختة رمان كه اكنون از حوزة قدرت و دخل و تصرّف نویسندة آن خارج شده و دنیایي تحت فرمان خواننده است، پیش از آن كه ذهن خود را درگیر طرح كلّی اثر بنماییم با اوّلین و ملموس‌ترین عامل درون متنی اثر مواجه می‌شویم. این عامل اصلی، شخصيّتهای رمان است. این شخصيّتهای داستانی هستند كه با رفتار و واكنشهایشان دنیای داستان را می‌سازند و شكل می‌دهند.

شخصيّتهای داستان به واسطة عادتها، خلق و خوها و خصوصیّات ویژة خود، به یك مجموعه كنشها دست می‌یازند و به واسطة آنها، جایگاه خود را در داستان به صورت شخصيّت محوری یا مكمّل بر می‌سازند. «شخصيّت داستانی بدون این عملها و عكس‌العملها و بدون رفتارهای طبیعی بیرونی و درونی، موجودی است بی‌هویّت كه با نظیر خود در خارج از داستان و در عرصة زندگی، فاصله‌ای عمیق دارد.» (قربانی ، 1373: 46).

پرداختن به برخی شخصيّتها و در مقابل، نادیده انگاشتن یا به زبانی دیگر كم‌رنگ دانستن نقش ایفایی آنها به سبب ميزان شركت آنها در شكل دادن به ساختمان روایت است. شخصيّتها در پهنة حوادث داستان، موجوداتی منفعل نیستند3، بلكه بسته به اراده و انگیزه‌ای كه ایشان را به سمت واكنش سوق می‌دهد، سازندة متن رمان و زنجیرة حوادث و اوجها و فرود‌های آنند. در یك رمان واقع‌گرا، اگر قرار باشد عوامل جاذبه و كشش در بطن آن قرار گیرد، شخصيّتها بایستی در زمینة ساختن نقاط اوج ـ یعنی فرو افتادن در گره‌های داستانی، تلاش برای بازگشایی و سرانجام رسیدن به مرحلة گره گشایی ـ فعّالانه شركت داشته باشند. در چنین وضعیّتی شخصيّت داستانی به سبب عامل یا عواملی با دگرگونی در وضعیت با ثبات زندگی خود مواجه می‌شود. این وضعیّت نامتعادل، شخصيّت را به تلاش برای بازگشت به نقطة تعادل سوق می‌دهد. در منطق ساختاری رمان واقع‌گرا حجم وسیعی از اثر صرف بیان این مرحلة گذار از عدم تعادل به سوی نقطة تعادل می‌شود. یك اثر واقع‌گرا خوانندة خود را تشویق می‌كند كه روایتها را بیابد، آن را دنبال كند و از دریافت نتیجة آن، احساس لذّت كند. خوانندة چنین اثری پس از كشف مرحلة تغییر وضعیّت قهرمان از حالت تعادل اوّلیّه به سمت عدم تعادل ثانویّه با داده‌هاي اوّليّة يك معما روبه‌روست و در سرتاسر خوانش‌خود، مشتاقانه، حوادث و عواملی را كه قهرمان روایت را احاطه كرده است دنبال می‌كند و تا زمانی كه قطعة نهایی را نیابد و در كنار سایر قطعات پی‌رفت روایی قرار ندهد به خود اجازه نمی‌دهد كه از شركت در این بازی دست بكشد. براي مثال در بخش هشتم از جلد دوم رمان كليدر، ورود دو ژاندارم كه براي اخذ ماليات به چادر كلميشيها مي‌آيند و سخت‌سري آنها و عدم پذيرش ناتواني مالي خانوار، گل محمّد را به واكنش در برابر فشار‌هاي وارد شده سوق مي‌دهد و در حقيقت محور اصلي روايي كليدر از اين پي‌رفت آغاز مي‌شود. نويسنده در اين بخش، وضعيّتهاي متعدّد را در كنار هم قرار مي‌دهد تا زمينة كنش شخصيّت كاملاً روشن و منطقي بنمايد. ژاندارمها كه خود به طور روشن هدف از آمدن را أخذ ماليات مي‌گويند به ناگاه به غايلة چارگوشلي نيز اشاره مي‌كنند و وضعيّت ترس از بازداشت به سبب آن قضيه را به جريان مي‌اندازند. علاوه بر اين، يكي از آنها، هنگامي كه فضاي چادرها به علت عدم حضور افراد خانواده، خلوت است، به گونه‌اي حريصانه به زيور نزديك مي‌شود و زيور با داد و شيون، وضعيّت‌ساز خشم و غيرت گل‌محمّد مي‌شود. درخواست گل‌محمّد براي بخشش ماليات بي‌نتيجه مي‌ماند و ژاندارمها او را به بازداشت، تهديد مي‌كنند. هر چند گل‌محمّد مي‌داند قصد بازداشت او با دادن رشوه منتفي مي‌شود، از پذيرفتن گردن‌بند بلقيس امتناع مي‌كند و در همين حال ديدن اسلحه‌هاي ژاندارمها نيز، او را به داشتن چنان اسلحه‌هايي وسوسه مي‌كند و از قضا در همان حال خان عمو كه تا كنون سرچادرها نبوده است نيز سر مي‌رسد و به صورت اتّفاقي طنابي به همراه خود دارد كه آن را در آخرين دزدي‌اش به دست آورده است. تمام اين عوامل گل‌محمّد را به فكر كشتن ژاندارمها مي‌اندازد. اقدام به اين كنش از سوي شخصيّت، بسيار عجولانه و ناشيانه صورت مي‌گيرد و وضعيّت‌ساز عدم تعادل در زندگي تمام خانوار كلميشي مي‌شود كه تا پايان رمان، بسياري از شخصيّتها را متأثّر مي‌سازد.

با توجّه به آنچه گفته شد، می‌توان نتیجه گرفت كه قدرت یك رمان واقع‌گرا در تعداد پی‌رفتهای كامل و چگونگی چینش و رابطة علّی و معلولی برقرار شده در میان آنهاست. تعداد این پی‌رفتهای اصلی معمولاً به تعداد نقاط اوج داستانی هستند. در این میان، هر یك از شخصيّتها پی‌رفتهای متعددّی در طول رمان خواهند داشت. برای روشن شدن تفاوت بین پی‌رفت اصلی كه شكل‌دهندة محور داستان است با پی‌رفت فرعی، می‌توان به دو پی‌رفت كنش از دو شخصيّت رمان كلیدر اشاره كرد. برای مثال در صفحات نخستین رمان كلیدر با پی‌رفت حركت یا مسافرت روبه‌رو هستیم. مارال، دختر كرد، به سبب تنهایی در میان ایل مادری، زندگی‌اش دست خوش نابسامانی می‌شود؛ یعنی مرحلة ثبات و آرامش زندگی در میان قوم توپكالی جای خود را به یك عدم ثبات روحی، محیطی می‌دهد. پس قهرمان پی‌رفت در جستجوی آرامش از دست رفته به سمت محل قوم پدری خود حركت می‌كند. این انتخاب قهرمان، یعنی قصد سفر، گزینه ای است كه پی‌رفت را بسط می‌دهد. مقصود ما از بسط این است كه خواننده مشتاق است بداند كه بعد چه می‌شود. آیا او به مقصد می‌رسد و آرامش می‌یابد یا آن كه اتفاقی دیگر رخ می‌دهد. طبیعتاً قهرمان این پی‌رفت می‌توانست به جای انتخاب گزینة سفر، مقاومت و ايستادگی در برابر شرایط موجود را در پیش گیرد. در این صورت، خواننده، زنجیرة پیرفت را تمام شده می‌ديد و دوباره به وضعیّت آغازین، یعنی منشأ ایجاد عدم ثبات رجوع می‌كرد تا ببیند شخصيّت فعّال چه اقدامی برای آغاز یك پیرفت جدید انجام خواهد داد. شخصيّت با انتخاب گزینة سفر و سپس تغییر موقعیّت محیطی خود و قرار گرفتن در فضایی جدید به تعادل و آرامش از دست رفتة خود می‌رسد... ادامه دارد 

 

بررسي ساختاري رمان كليدر بر اساس نظريّة برمون - بخش نخست

 

كاووس حسن‌لي - ساناز مجرّد

1- 1. مقدّمه

با خلق آثار ادبی، ارزیابی و داوری دربارة آنها نیز آغاز شد. ذهن حسّاس در برابر تأثیر ادبیّات، همواره خواهان درك صفات ممیّزة اثر ادبی، و چگونگی خلق سخن ادبی است و « این از آن نوع سؤالهایی است كه هر نسلی به طریق خاصّ خود به آن پاسخ می‌گوید، زیرا ادبیّات پدیده‌ای پیچیده است كه وجوه مختلف آن به اقتضای اعصار مختلف مورد ملاحظه و توجّه مخصوص واقع می‌شود.» (دیچز،1379: 28).

در دورة معاصر، نقد ادبی در كانون توجّه قرار گرفته است و آثار ادبی از دیدگاههای مختلف بررسی مي‌شوند. برخی از این دیدگاهها، بیش از آن كه بر مبنای علمی استوار باشند از ذوق و قریحة نویسندگان آنها مایه می‌گیرند. داوری آثار ادبی بر اساس ذوق و سلیقه، یكی از مشكلات نقد ادبی معاصر است. چنین داوريهایی به جای بحث از كمّ و كیف نگارش اثر و مطرح كردن راهكارهای سازنده برای خلق آثار بهتر، به توصيف زیباانگاری یا زشت‌انگاری آثار بر اساس سلیقة شخصی منحصر می‌شود؛ در حالي كه شايسته است نقد علمي با در نظر گرفتن اصول و قواعد مشخّص، متن را بررسی ‌كند و زوایای پنهان متن را بايد روشن نمايد .

یكی از رویكردهایی كه در حوزة نقد ادبي از آغاز سدة بیستم به آن توجّه شد، بررسی ساختمان اثر ادبی برای درك وجوه فرایند خلق شگفتی و زیبایی درآن بود. این رویكرد جدید را فرمالیسم یا شكل‌گرایی می‌نامیدند كه بعدها زمینه‌ساز مطرح شدن نظريّة‌های ساختارگرایی شد.

ساختار‌گرایی در پی آن است تا الگو و نظامی از روابط و پیوندها را فراهم كندكه امكان ارزیابی مفاهیم را ممكن می‌سازد. همچنین، دریافت روابط نظام كشف شده در اثر را با نظام كلّ ادبیّات و در نگاهی وسیع‌تر با كلّ نظام فرهنگ بشر فراهم آورد. بدین ترتیب، ساختار‌گرایی با تعیین اصول ساختاری، چه در آثار منفرد و چه در روابط میان آثار، بر آن بوده و هست تا روشی علمی را برای مطالعات ادبی فراهم سازد.

در فعّالیّت ساختاری، خوانندة منتقد، درك كلّی از اثر را رها می كند و به اجزای اثر و ارتباط صوری بين آنها می‌پردازد. در میان ساختارگرایان بر سر این كه كوچك‌ترین واحد مورد بررسی در یك متن منفرد چه چیزی است، اختلاف نظرهایی وجود دارد كه منجر به ارائة نظريّة‌های متفاوت شده است. همین تفاوتها ارائة یك تعریف واحد از این شیوه را دشوار می‌سازد. با وجود این، در تمام این نظريّة‌ها یك نكتة مشترك وجود دارد و آن بررسی ارتباط بین اجزای یك واحد ادبی است.

بررسی ساختاری فرمهای روایی، با وجود پیشینه‌ای كه داشت، تقریباً با كار ولادیمیر پراپ ((Vladimir Propp با نام«ریخت‌شناسی قصّه‌های پریان» (Morphology of the Folktale) و به دنبال آن بررسی ساختار اسطوره‌ها توسط كلود لوی استروس (Claede Levi-Strauss) آغاز شد. پراپ با توجّه دادن به روابط متقابل كار‌كردها، نقطة شروعی برای گروهی از نظريّة‌پردازان بعدی، به ویژه گروه گرماس (Greimas)، برمون (Bremond) و تودوروف (Todorv) فراهم آورد.

هدف این گروه، بررسی عناصر داستان و قوانین تركیب آنها بود. آنها در صدد بودند با تشخیص كوچك‌ترین واحد روایی و ارتباط آن با واحدهای دیگر به دركی ادبی‌تر از روایت دست یابند. از این میان برمون با ابداع یك نظام مبتنی بر نمایش شكل‌واره‌ای، چگونگی روابط بین كوچك‌ترین واحدها را كشف كرد و واحد پاية روایت را «پی‌رفت» (sequence) نامید (اسكولز، 1383: 91-139).

طی دهه‌های اخیر، بررسی ساختاری آثار ادبی مورد توجّه پژوهش‌گران ایرانی قرار گرفت و آثار پراكنده‌ای در این زمینه نوشته شد. با وجود این، بررسیهای موجود پاسخ گوی حجم عظیم متون روایی معاصر نیست، و رمانهای ارزشمندی كه از سوی نویسندگان قدرتمند به رشتة تحریر در آمده است از بررسيهاي صوری و ساختاری بر كنار مانده‌اند.

 در اين مقاله كه بخشي از يك پژوهش گسترده در پيوند با تحليل ساختاري رمان  كليدر است، تلاش شده چگونگي كاربرد نظريّة ساختاري در مورد این رمان ارزشمند زبان فارسي بررسي شود. اين مقاله شامل دو بخش است: در بخش نخست، شيوة بررسي ساختار روايت توسط كلود برمون مطرح مي‌شود و در بخش دوم، شيوة پرداخت عناصر داستاني از لحاظ ساختاري در رمان كليدر بررسي مي‌شود. بنابراين، هدف اين مقاله، تحليل ساختاري رمان بلند كليدر بر پاية نظريّة برمون نيست؛ بلكه اين مقاله بر آن است تا چگونگي و شيوة بررسي ساختاري رمان ياد شده را بر اساس نظريّة برمون نشان دهد و اين موضوعي است كه هنوز در متون ادبي فارسي بدان پرداخته نشده است و مي‌تواند راهي ديگر را در تحليل ساختاري برخي از متون نشان دهد.

1-2. برمون و كاركرد‌هاي سه‌گانة پی‌رفت‌

كلود برمون از نخستين كساني بود كه از منظر معنا شناسي به روايت توجّه كرد. او در نخستين جستارهايش پيرامون كاركرد‌هايي كه پراپ از حكايت پريان استخراج كرده بود متذكّر شد كه برخي از كاركردها با يكديگر ارتباط منطقي دارند و از نظر معنايي بر يكديگر دلالت مي‌كنند. بنابراين تلاش كرد تا ماهيّت اين پيوند‌ها را ميان عناصر اوّليّة داستان بيابد.

 برمون با حذف كاركردهاي ميانجي كه نظم ساختاري محور اصلي را برهم زده بودند، به ساختاري مبتني بر ارتباط معنادار گزاره‌هاي كاركرد دست‌يافت و با نمايش شكل‌وارة اين گزاره‌ها توانست رابطة زير مجموعه‌هاي منطقي را در كلّ يك روايت روشن كند. بدين ترتيب بر اساس گفتة خودش، او از يكي از بدترين گرفتاريهاي فرماليسم كه عدم قابليّت نوع شناسي و تمايزگذاري بين فرمها بود، رها شد (اسكولز، 1383: 138).

برمون پیشنهاد کرد به جاي آن كه كاركرد در معناي مورد نظر پراپي را به عنوان كوچك‌ترين واحد روايت در نظر بگيريم، توالي منطقي چند كاركرد را به عنوان واحد اساسي مدّ  نظر قرار دهیم. او اين توالي منطقي چند كاركرد را "sequence" مي‌نامد كه معادل آن در فارسي به واژة «پی‌رفت‌» ترجمه شده است. برمون هر پی‌رفت‌ را ناشي از حركت از موقعيّت تعادل به سمت عدم تعادل و بازگشت مجدّد به سوي تعادل مي‌داند (همان: 138-141). نمودار زير  مي‌تواند منظور برمون را آشكارتر نشان دهد او براي نشان دادن نقشة يك پی‌رفت‌ به سه مرحلة تدريجي تكاملي1 اشاره مي كند:

نخست، موقعيّت پايداري كه امكان دگرگوني را به واسطة وضعيّتي دروني يا بيروني داشته باشد؛

دوم، امكان دگرگوني كه وضعيّت به فعل در مي‌آيد و بر موقعيّت پايدار تأثير مي‌گذارد؛

سوم، امكان دگرگون شدن وضعيّت ثابت اوليّه يا ثابت باقي ماندن آن.

بنابراين، در هر مرحله‌ از گسترش پی‌رفت‌، حق انتخاب يا امكان دگرگوني وجود دارد. مرحلة دوم از اين مراحل سه گانه را مرحلة گذار ناميده‌اند كه خود مي‌تواند دربرگيرندة سلسله‌اي از كاركرد‌ها در قالب پی‌رفتهاي جداگانه باشد. (احمدي، 1380: 166- 168) 

برمون ساختار هر روايتي را با يك بردار يا با پرواز يك تير، مقايسه مي‌كند. كافي است كمان كشيده شود و تير به سوي هدف نشانه رود تا موقعيّت پايه به وجود آيد. به فعل درنيامدن اين موقعيّت، همان خارج كردن تير از چلّة كمان است بي‌آن كه پرتابش كنيم. امّا همين كه تير از چلّه رها شد، هرچند شايد باد آن را ببرد يا از اشياي گوناگوني كمانه كند، نهايتاً علي‌القاعده، به هدف مي‌زند يا نمي‌زند (اسكولز ،1383 : ص 140).

بنابراين برمون در تعريف روايت، آن را توالي چند كاركرد پراپي مي‌داند كه تداومي غايت‌مندانه دارد و بر مبناي اين باور شكل گرفته است كه « هر چه رخ مي‌دهد، برنامه‌ريزي شده است.» اين تعريف برمون و نظرگاه او، بر تكية هرچه بيشتر برطرحهاي منطقي و نظام علّي معلولي منسجم دلالت مي‌كند. بر اين اساس، مي‌توان يك داستان كامل را هر قدر هم كه بلند و پيچيده باشد از طريق تلفيق پی‌رفتها معرفي كرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بررسی تکنیک­های روایی در رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری – بخش سوم

 

با توجه به توضیحی که پیش از این در پیوند با تک‌گویی درونی غیر مستقیم آورده شد، از صفحۀ 61 تا 85 اگر همۀ ضمیرها­ی سوم شخص (دانای کل) را در تک‌گویی‌ها­ی فخری تبدیل به اول شخص کنیم، نه تنها هیچ پیچیدگی در گفته‌های فخری نیست، بلکه بسیار روشن و دریافتنی است. خواننده می‌داند که فخری در حال یاد آوری خاطراتی است که در گذشته اتفاق افتاده است و اکنون مدام ذهن فخری را به خود مشغول می‌دارد. در واقع من-راوی مدام جای خود را به او-راوی می­دهد.

     هرجا که مربوط به زمان حال است، از زاویۀ دید سوم شخص  و هرجا که مربوط به زمان گذشته است از زاویۀ دید اول شخص، یعنی فخری، بیان می شود. در حالی که با اندکی درنگ در­یافته می­شود که او-راوی مدام از زبان من-راوی سخن می‌گوید. «یکی از عللی که باعث پیچیدگی شازده احتجاب و برخی از داستان‌های دیگر گلشیری می­شود، به­کارگیری همین شیوه است که گاه مشخص نیست کدام شخصیت سخن می­گوید و یا اینکه روشن نیست، داستان کجا از سوی شخصیت بیان می­شود و کجا توسط راوی» (فلکی،1382: ­ص54). اما اگر دانسته شود که اکثر این پراکندگی‌ها تک‌گویی درونی غیر مستقیم است، فهم داستان‌های گلشیری ساده­تر می­­شود. به نظر می­رسد تمام تک­گویی‌های فخری از صفحۀ 61 تا 85 به شیوۀ تک­گویی درونی غیرمستقیم بیان شده است. کاربرد این تکنیک در تک‌گویی‌های فخری ضروری به نظر می­رسد. می‌دانیم که شازده احتجاب که در زمان زنده بودن فخرالنساء محبتی از وی ندیده است، پس از مرگش حتی در حضور جنازۀ او با فخری همبستر می­شود. از آن پس نیز از فخری می­خواهد که کاملاً خود را به هیأت فخرالنساء دربیاورد؛ مدام لباس‌های تور سفید فخرالنساء را بپوشد؛ شراب بخورد و حتی خالی مصنوعی گوشۀ لبش بگذارد تا یکسره شبیه فخرالنساء شود. فخری نقش فخرالنساء را بازی کند. فخری باید هر لحظه باید منتظر باشد تا شازده صدا بزند:

فخری! تا فخری بلند شود و لچکش را روی سرش بیندازد، پیش‌بندش را ببندد و میز را بچیند و وقتی شازده دستش را شست و خشک کرد و داد زد فخرالنساء! لچک را توی جیب پیشبند فخری بگذارد، پیراهنش را عوض کند، رو به روی آینه بنشیند و تندتند صورتش را بزک کند و برود توی اتاق غذاخوری روبه‌روی شازده بنشیند، شامش را بخورد و شازده که رفت بالا، فخری ظرف‌ها را جمع کند و بشوید، و فخرالنساء خودش را بزک کند و برود توی اتاق خواب تا شازده نیمه‌های شب پیدایش شود و آهسته بگوید: خوابی فخرالنساء؟ (گلشیری،­1380:­ص8­و9)

     در زمان حال، فخری جای خودش نیست؛ پس، از نگاه فخرالنساء می­بیند و فخری برایش فردی است که در باره‌اش سخن می‌گوید. در حالی که وقتی به گذشته بر می‌گردد خود فخری می شود و از زبان خودش سخن می‌گوید: «می‌گه: فخرالنساء این حرفا از تو قبیحه. من که فخرالنساء نیستم؛ من فخری‌ام» (همان:62). فخری وجود خود را با بازی کردنِ نقش فخرالنساء برای شازده احتجاب از دست داده است. دو نمونۀ زیر به‌گونه­ای آشکار این ادعا را اثبات اثبات می­کند: «پس اقلا یکی را بیاورد که با من همزبان باشد، اگر فخری بودش...»(همان:­ص72). این جمله از زبان فخری است و دیگر:«آن وقت من و فخری، نه، من و فخرالنساء، دو تا زن تنها، صبح تا شب توی این خانه با این دیوارها» (همان:­ص78).

     در این تک­گویی، فخری خود را کاملاً از یاد برده و به‌گونه­ای حرف می­زند که انگار فخری کس دیگری است. فخری مدام در تضاد شخصیت خود با شخصیتی که نقش آن را بازی می­کند قرار دارد:

نشستم روبه‌روی آینه، توی آینه هنوز فخری بود که گریه می­کرد، اسباب آرایش خانم روی میز بود، جلو آینه موهایم را شانه زدم، بعد خال را گذاشتم...خانم توی آینه نبود. فخری بود.گریه نمی­کرد. کاش سرفه می­کردم، مثل خانمم. (همان:­ص84)

    پس چرخش زاویۀ دید دقیقاً متناسب با چرخش شخصیت فخری در ذهن و حرکات اوست و همان‌طور که پیشتر گفته شد اگر گاهی سخنانی از زاویۀ دید سوم شخص بیان می­شود، در واقع خود فخری است که سخن می­گوید، با این تفاوت که خود را در قالب یک «شخص سوم» می­بیند. نمونۀ زیر این تکنیک را آشکار می­کند:

دستبند­ها را برداشت و یکی­یکی دستش کرد: هنوز تنگه. این انگشت‌ها! انگشت‌های خانم کشیده و سفید بودند. ناخن‌هایش...آخر وقتی آدم از صبح تا شب با این همه ظرف... برق دستبند­ها را توی آینه نگاه کرد و فضای کنار بخاری را که فخری هنوز آنجا، پشت سر خانمش، ایستاده بود: شازده توی تاریکی ایستاده بود. داشت دست‌های سردش را به تن برهنۀ فخری می­کشید. آهسته‌آهسته رفتم نزدیکش. دستم را گذاشتم روی شانه­اش، گفتم: شازده، قباحت دارد، پس اقلاً مثل جد کبیرت عقدش کن. شازده برنگشت، داشت گردن فخری را  می­بوسید. دستش را دور کمر من، دور کمر فخری، حلقه کرده بود. گفت: من که بچه­ام نمی‌شود، فخرالنساء. گفتم: پس اقلاً ببرش روی تخت، اینجا که نمی­شود. شازده گفت: باشد، تو یک کم حوصله داشته باش. از اتاق آمدم بیرون. هنوز آن گوشه، توی تاریکی به هم پیچیده بودند. (گلشیری، 1380: ص69)

     اینک برای روشن­تر شدن مقصود، فعل‌ها- آن‌گونه که می­توانستند باشند- در جمله­ها باز­نویسی می­شوند:

دستبند­ها را برداشت (برداشتم) و یکی­یکی دستش کرد (دستم کردم): هنوز تنگه. این انگشتها! انگشتهای خانم کشیده و سفید بودند. ناخن‌هایش...آخر وقتی آدم از صبح تا شب با این همه ظرف... برق دستبند­ها را توی آینه نگاه کرد (کردم) و فضای کنار بخاری را که فخری (من) هنوز آنجا پشت سر خانمش (خانمم)، ایستاده بود (بودم): شازده توی تاریکی ایستاده بود، داشت دست‌های سردش را به تن برهنۀ فخری (من) می­کشید. آهسته‌آهسته رفتم نزدیکش. دستم را گذاشتم روی شانه­اش، گفتم: «شازده، قباحت دارد، پس اقلاً مثل جد کبیرت عقدش کن». شازده برنگشت، داشت گردن فخری (من)را می­بوسید. دستش را دور کمر من، دور کمر فخری، حلقه کرده بود، گفت: «من که بچه­ام نمی­شود، فخرالنساء» گفتم: «پس اقلاً ببرش (مرا ببر) روی تخت، اینجا که نمی­شود». شازده گفت:« باشد، تو یک کم حوصله داشته باش». از اتاق آمدم بیرون. هنوز آن گوشه، توی تاریکی به هم پیچیده بودند.

  از صفحۀ 11تا 12 و 14 تا نیمۀ 15 و نیز از 85 تا 115 یعنی جمعاً سی و دو صفحه و نیم که تک­گویی‌های شازده احتجاب است، چیزی جز یادآوری خاطرات نیست که همة یادآوری‌ها ساختاری منطقی دارند و در واقع، تک­گویی‌های شازده احتجاب، تک­گویی درونی مستقیم روشن است. نمونه­های زیر این معنی را بهتر نشان می­دهد. در این قسمت شازده نه تنها کاملاً واقف به گفته­های خویش است، بلکه دلایل منطقی را در ذهن خود برای بیرون کردن پدر فخری مرور می­کند:

حیدرعلی توی خانۀ خودم باز زن گرفت. چه آدم سمجی بود! آمده بود که من و دخترم با همیم. هر کس دخترم را خواست باید من را هم بخواهد». انداختمش بیرون. نمی­شد اگر راهش می­دادم وقتی فخری آن ریش توپی سپید و قد کوتاه و دست‌های پیر پدرش را می­دید می­فهمید که فخری است، فخرالنساء نیست. خوب کاری کردم. تا دو سال بعد هم زنده بود. پولش می­دادم. گفت: اگر فخری را عقد نکنی می­روم عارض می­شوم. گفتم: برو هر غلطی می­خواهی بکن. پولش دادم. هر ماه مقرری­اش را سر موعد می‌رساندم... (همان:­ص93)

     در نمونۀ زیر، شازده در حال یاد­آوری خاطرات فخرالنساء است:

گفت: «خسرو خان سرخ شده­ای؟ خیلی عجیب است! توی این خانه و میان این‌همه عترت و عصمت. آن‌هم تو با این قد و شمایل! حتماً...» از کجا می­دانست؟ با منیره خاتون که فقط... پدربزرگ گفت: بازی می­کردی؟ دو زانو روی تختش نشسته بود...» (همان:95)

سپس شازده این تک­گویی را ادامه می­دهد ولی کاملاً واقف است که از قبل به فخرالنساء می­اندیشیده است و از خودش می­پرسد: «چرا به منیره‌خاتون رسیدم؟» (همان­:­ص97).

 

4. نتیجه‌گیری

شازده احتجاب رمانی منسجم و ساختمند است که تمامی بخش‌های آن به‌طور منظم و منطقی در جای خود قرار گرفته­اند. هرچند به گفتۀ خود گلشیری: «تحریر اول شازده احتجاب چند صفحه بیشتر نبود: آدمی که نشسته بود و سرفه می­کرد و خاطراتی یادش می­آمد و دست آخر آن شب باید می­مرد» (گلشیری، 1380: ­ص15). اما شاید به دلیل اعتقاد گلشیری بر ضرورت توجه به طرح داستانی با چارچوبی کاملاً اندیشیده، این اثر بیش از دیگر داستان‌های سیال ذهن از طرحی منسجم برخوردار شده است (بیات، 1387:­ص­242).

     گلشیری معتقد است: «عامل اصلی در هر واقعه نه خود واقعه که راوی یا حداقل منظری است که از آن به واقعه می­نگریم» (گلشیری، 1380:­ص­30). در رمان شازده احتجاب، همواره گلشیری سعی کرده تا آنجا که می­تواند نقش نویسنده را در داستان کم­رنگ کند و تحلیل را به عهدۀ خواننده بگذارد تا از طریق تک­گویی‌های درونی شخصیت‌ها و ذهنیات آ­نها به داوری بنشیند. «منظری که گلشیری از آن به رابطۀ خواننده و داستان می­نگرد، بیشتر به رویارویی مخاطب اثر با روایت‌های متعدد و موازی از رخدادی واحد معطوف است، نه ارائۀ ذهنیات شخصیتی واحد در فضایی حاکی از ابهام و تردید و عدم قطعیت» (ابیات،1387:­ص 239­). ولی با بررسی دقیق این رمان دریافته می­شود که در صفحات زیادی از این اثر راوی دانای کل حضور دارد و هرجا که راوی دانای کل حاضر نیست، از تک­گویی مستقیم روشن استفاده شده است. این پدیده امکان دخالت کامل را از خواننده سلب می­کند. بررسی دقیق روایت در این اثر نشان می­دهد که هرجا تک‌گویی‌ها کارآمد نبوده است، دانای کل روایت داستان را بر عهده گرفته است.

      سخن آخر اینکه روایت در این رمان به شیوۀ رمان‌های جریان سیال ذهن است، اما اغتشاش و بی‌نظمی رمان‌های جریان سیال ذهن را ندارد.

 

پی‌نوشت‌ها

1- Monologue

2- Interior monologue

3- Stream of consciousness

4- Association of ideas

5-  Indirect Interior monologue

6- Free indirect style speech

7-Mixtuer method

8-Clear Indirect Interior monologue

9- Unclear Indirect Interior monologue

10- Doriet chon?

11- William James

12- Principles of psychology

13- Chain of thought

14-Train of thought

15- Edward Do Jurden

16- Lourels Have Been cut

17- Virginia Wolf

18- William Faulkner

19- James Joyce

20- Ulysses

21- Pre speech levels

22- Rational Verbalization

23- Synchronicity

 

 

منابع

آلوت، میریام(1368) رمان به روایت رمان‌نویسان. ترجمۀ علی محمد حق شناس، تهران، نشر مرکز.

ایدل، لئون(1374) قصۀ روان­شناختی نو، ترجمۀ ناهید سرمد، تهران، شباویز.

بارگاس یوسا، ماریا(1386) عیش مدام (فلوبر و مادام بواری)، ترجمۀ عبدالله کوثری، تهران، نیلوفر.

بیات، حسین(1387) داستان‌نویسی جریان سیال ذهن، تهران، علمی فرهنگی.

رضایی، عربعلی(1382) واژگان توصیفی ادبیات، (انگلیسی- فارسی)، تهران، فرهنگ معاصر.

سارتر، ژان پل(1369) «زمان در نظر فاکنر»، ترجمۀ ابوالحسن نجفی، خشم و هیاهو، ترجمۀ صالح حسینی، تهران، نیلوفر.

فاکنر، ویلیام (1369) خشم و هیاهو، ترجمۀ صالح حسینی، تهران، نیلوفر.

فلکی، محمود (1382) روایت داستان ( تئوری­های پایه­ای داستان‌نویسی) ، تهران، بازتاب­نگار.

گلشیری، هوشنگ (1380) شازده احتجاب، تهران، نیلوفر.

ـــــــــــــــــ  (1380) « شازده احتجاب از زبان گلشیری»، همراه با شازده احتجاب، گردآوردۀ فرزانه طاهری و عبدالعلی عظیمی، تهران، نشر دیگر.

میر­صادقی، جمال، میرصادقی، میمنت (1377) واژه‌نامۀ هنر داستان نویسی، تهران، کتاب مهناز.

مندنی­پور، شهریار(1380) کتاب ارواح شهرزاد (سازه­ها، شگرد­ها و فرمهای داستان ‌نویسی)، تهران، ققنوس.

 

 

 

بررسی تکنیک های روایی در رمان شازده احتجاب هوشنگ گلشیری - بخش دوم

 

2-2 تك‌گويي دروني غير مستقيم

در تك‌گويي دروني غير مستقيم، راوي، داستان را از زاويۀ ديد سوم شخص باز مي‌گويد. بر خلاف تك‌گويي دروني مستقيم كه جمله‌ها با نقل قول مستقيم و در نتيجه، از سوي اول شخص ارائه مي‌شود، در اين نوع تك‌گويي جمله‌ها با نقل قول غير مستقيم و از ذهن سوم شخص بيان مي‌گردد.

     یادآوری می­شود كه اين سوم شخص راوي كسي جز من راوي نيست كه به جاي آنكه در قالب «من»به شرح ماجرا بپردازد، از زاويۀ ديد «او» داستان را باز­گو مي‌كند. در واقع، راوي ذهنش را از منِ ديگرِ خود ارائه مي‌دهد. يعني تك‌گويي دروني خود را در قالب «او» بيان مي‌كند. «در اين نوع تك‌گويي دروني جابه‌جايي زاويۀ ديد باعث پيچيدگي داستان و گاه بدفهمي آن مي‌شود» (فلكي،­1382: ص50). اين مثال از شازده احتجاب نمونه‌ا‌ي روشن براي اين نوع تك‌گويي است:

 شازده سرفه كرد و فخري كشو را كشيد. اسباب آرايش خانمش را به هم زد. آينۀ كوچك خانمش را برداشت، بازش كرد. يك طرفش، خانمش بود و شازده احتجاب. پهلوي هم ايستاده بودند. موهاي شازده‌ تنك بود و موهاي خانم پرپشت و سياه. شيشۀ روي عكس را پاك كرد و خال خانمش را ديد و حتي دو‌تا چين نازك كنار لب‌ها را و بعد چشم‌ها را كه پشت شيشۀ عينك تار مي‌زد. وقتي خواستم عينكو بذارم چه الم‌شنگه‌اي راه انداخت. گفت: «من گفتم فخرالنساء باش، نگفتم كه همۀ اداهاي اونو...» (گلشيري،1380:­ ص­60 و 61)

     از «شازده سرفه كرد» تا «شيشۀ عينك تار مي‌زد» از زاويۀ ‌ديد سوم شخص (او- راوي) روايت شده است. ولي همۀ اين گفتار در ذهن فخري مي‌گذرد و نويسنده يا راوي دخالتي در آن ندارد؛ بلكه همان اول شخص است كه در قالب سوم شخص بيان مي‌شود. بلافاصله جملۀ «وقتي خواستم عينكو بذارم چه الم‌شنگه‌اي راه انداخت» كه ادامۀ انديشۀ فخري است، در قالب من- رواي ارائه مي‌گردد يعني از تك‌گويي دروني غير مستقيم به تك‌گويي دروني مستقيم تغيير مي‌يابد.

     «در تك‌گويي دروني غير مستقيم، از آنجا كه داستان از زاويۀ او- راوي- مطرح مي‌شود و راوي وجودش را در قالب ديگري بيان مي‌كند، به نظر مي‌رسد كه راوي وجود ندارد و خواننده همه چيز را از طريق بازتاب ذهن شخصيت- نه راوي- مشاهده مي‌كند. به اين دليل، چنين شخصيتي بازتابنده20 ناميده مي‌شود. حتي گاهي تشخيص صداي راوي از صداي شخصيت دشوار است. «روي پاسکال» چنين حالتی از تك‌گويي را « دو صدايي» يا «صداي دوگانه» مي‌نامد. زيرا اين نوع گزارش ذهني مي‌تواند آميزه‌اي از صداي راوي و شخصيت باشد» (فلكي، 1382:­ ص54 و 55).

 

3-2 شيوۀ مختلط (داناي كل+ انواع تك‌گويي‌ها)

در اين شيوه، در عين حال كه تك‌گوييِ دروني (هر نوعش) براي بيان داستان به كار گرفته مي‌شود، راوي نيز به عنوان داناي كل در لابه‌لاي تك‌گويي‌ها حضور مي‌يابد. «آنچه در اين شيوه تعيين كننده است، همين حضور راوي به عنوان داناي كل در ميان تك‌گويي‌هاي دروني است» (فلكي، 1382: ص­56).

 ­    

3. بررسی نوع روایت در شازده احتجاب

وجود زاویه‌دیدهای مختلف در رمان به تحرک، چندصدایی و پویایی رمان کمک می‌کند و این خود از ویژگی‌های بارز رمان شازده احتجاب است. البته « تغییرات به‌جا و به‌موقعِ زاویۀ دید می‌تواند یک داستان را غنی و پرمایه ساخته به آن عمق ببخشد و یا به آن ظرافت و طرحی چندوجهی و هرمی شکل بدهد یا ممکن است داستان را مخدوش نماید و از هم بپاشد» (بارگاس،1382: ­ص83).

     روایت شازده احتجاب با راوی دانای کل محدود به ذهن شازده آغازمی­گردد: «شازده توی همان صندلی راحتی‌اش فرورفته بود و پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه می‌کرد» (گلشیری،­1380: ­ص7).

اما چنانکه خواهیم دید، گلشیری به این زاویه دید وفادارنمی‌ماند و جابه‌جا در ذهن شخصیت‌ها رسوخ می‌کند و روایت را به آنها می سپارد. در این داستان، مدام با چرخش زاویۀ دید روبه­روییم. البته ورود و خروج راویِ دانای کل به ذهن شازده احتجاب و از ذهن شازده به ذهن فخری و دوباره سپردن روایت به راوی دانای کل در این رمان چنان با مهارت و هنرمندی انجام می‌شود که یک کل پیوسته و زیبا را می‌آفریند.

     اولین چرخش زاویۀ دید در صفحۀ نهم رمان  اتفاق می افتد: روایت از دانای کل به اول شخص مفرد یعنی شازده احتجاب تغییر می‌یابد. محرکِ تداعی ذهن شازده، آواز جیرجیرک‌هاست:

آواز جیرجیرک‌ها نخی بی‌انتها بود، کلافی سردرگم که در تمامی پهنۀ شب ادامه داشت، شاید لای  علف‌های هرز باغچه باشند،...گفتم:« فخری این پرده‌ها را کیپ بکش... (گلشیری،1380­:­ص9)

     در دو سطر بعد، دوباره راوی دانای کل روایت را در دست می‌گیرد. سپس در پاراگراف بعد، بدون اشاره به فعل روایت، با تغییر لحن راوی به نظر می­رسد راوی اکنون شازده احتجاب است که فخرالنساء را به یاد می‌آورد: «دهان فخرالنساء چه کوچک بود؛ آن قدر کوچک که وقتی می­خندید، فقط چند دندان سفیدش پیدا می‌شد...( همان: ­ص10) و این روایت ادامه دارد تا آنجا که فعل«گفتم» آشکار می‌کند- همان­گونه که به نظر رسیده بود- راوی شازده احتجاب است که داستان را از زاویۀ دید اول شخص روایت می­کند.

     در صفحۀ 12، دوباره روایت به دانای کل محدود به ذهن شازده سپرده می‌شود: «شازده نگاه کرد، روی بدنۀ ساغر یک زن برهنه بود، با موهای افشان...» سپس در صفحۀ چهاردهم، چرخش زاویۀ دید، روایت را به شازده می‌دهد و تا یک صفحه و نیم بعد، همچنان شازده احتجاب راوی­ است.« گفتم: خواهش می‌کنم، دست بردار. روز دوم نشده شروع کرده‌ای؟ کلاهِ خود را گذاشت روی سر من...». از آن پس تا صفحۀ 60 روایت به راوی دانای کل سپرده می‌شود که روایت را با زاویۀ دید سوم شخص از ذهن شازده بیان می‌کند:

انگشت‌های سرد فخرالنساء گوشهای شازده احتجاب را لمس می‌کرد و انحنای گونه‌ها و چانه‌ها... (همان­: ص­15)

     از صفحۀ61 تا 85، روایت مرتب از زاویۀ دید سوم شخص به اول شخص(فخری) و از فخری به زاویۀ دید سوم شخص می­چرخد که در این میان، سهم روایت اول شخص بیشتر است. از صفحۀ 85 تا 115 راوی دانای کل و شازده احتجاب روایت را پیش می‌برند و در نهایت، از ص116 تا 118 را راوی دانای کل روایت می‌کند. تمام چرخش‌هاي زاويۀ ديد در جدولي به شکل زیر نشان داده شده است.

 

         جدول تفكيك چرخش زاويۀ ديد در رمان شازده احتجاب

زاویۀ دید سوم شخص

 

زاویۀ دید اول شخص      

 

صفحات 7 تا 10

صفحات 13 تا 14

صفحات نيمۀ 15 تا 60

صفحات 61 تا 115 *

صفحات 116 تا 118

 

 

 

 

 

شازده: صفحات 11 تا 12

شازده: صفحات 14 تا  نيمۀ 15

فخري: صفحات 61 تا نيمۀ 85

شازده: صفحات نيمۀ 85 تا 115

 

 

 

 

 

 

 

               

 

* در اين صفحات، زاويۀ ديد هر چند خط يك بار ميان سوم شخص و  اول شخص چرخیده و حجم هركدام جداگانه محاسبه شده است.

    

     به‌طور کلی روایت شازده احتجاب به دو شیوۀ تک‌گویی درونی مستقیم روشن و تک‌گویی درونی غیر مستقیم بیان شده است. با بررسی دقیق‌تر و با توجه به کل متن داستان خواهیم دید که بهترین شیوۀ روایت همین تکنیکی است که گلشیری به کار گرفته است: «در شازده احتجاب، تک‌گویی درونی نسبتاً از انسجام برخوردار است و در آن منطق زبانی و زمانی نسبتاً رعایت می‌شود» (فلکی،­1382:­ص­47).

     در همان صفحه­های نخستین داستان، راوی دانای کل و تک‌گویی شازده احتجاب برخی مسائل را که ممکن است به شیوهۀ رمان‌های سیال ذهن پنهان بماند، برای خواننده آشکار می­کند. برای نمونه، این جمله­ها تا حدود زیادی معرف شخصیت فخری و فخرالنساء است و خوانندۀ تیزبین در همان نگاه اول در­می­یابد که فخری به جای فخرالنساء برای شازده ایفای نقش می­کند:

تا فخری بلند شود و لچکش را روی سرش بیندازد، پیش‌بندش را ببندد و میز را بچیند و وقتی شازده دستش را شست و خشک کرد و داد زد فخرالنساء! لچک را توی جیب پیشبند فخری بگذارد، پیراهنش را عوض کند، روبه‌روی آینه بنشیند و تندتند صورتش را بزک کند و برود توی اتاق غذا خوری روبه‌روی شازده بنشیند، شامش را بخورد و شازده که رفت بالا، فخری ظرف‌ها را جمع کند و بشوید و فخرالنساء خودش را بزک کند و برود توی اتاق خواب تا شازده نیمه‌های شب پیدایش شود و آهسته بگوید: خوابی فخرالنساء؟ (گلشیری،1380: ­ص8و9).

    پس از آن نیز همان‌گونه که گفته­ شد، از صفحۀ 15 تا 60 راوی دانای کل با زاویۀ دید سوم شخص محدود به ذهن شازده احتجاب، داستان را بدون پیچیدگی روایت می‌کند. همه‌جا جمله­ها ساختار منطقی و منظم دارند. راوی ماجرا­ها را منظم نقل می‌کند. تک‌گویی‌های شازده نیز چیزی جز یادآوری خاطرات نیست که منظم به ذهن می­آیند. پیوستگی جمله­های زیر تنها یکی از آن نمونه‌هاست:

و تو پدرسوخته، بیرونش کردی تا برود این طرف و آن طرف بنشیند و بگوید شازدۀ بزرگ، که من، چه کارها که نکردم، که چه‌طور با دست خودم مادر سلیطه­ام را کشتم، که من رفتم در خانۀ حجـﺔ­الاسلام و کهف­المؤمنین و المؤمنات و به نوکر­های آقا گفتم: بگویید بیاید بیرون ... (همان:21)

     ولی گاهی چرخش‌های بیش از اندازۀ زاویۀ دید و راوی متن را مغشوش می­کند. به‌طور مثال در طول سه صفحه- از صفحۀ 17 تا 20 چند ماجرای مهم از ذهن شازده می­گذرد؛ «اگر چشم گنجشکی را دربیاورند تا کجا می‌تواند بپرد؟» (همان:­ ص17)­. یادآوری اینکه جد کبیر برای سرگرمی چشم گنجشک‌ها را در می­آورده است. سپس پدربزرگ از قاب عکس بیرون می­آید و می­خواهد روی صندلی بنشیند، ولی شازده صندلی را به همراه اموال دیگری به یک یهودی فروخته است. بلافاصله ذهن شازده به یاد یهودی می­افتد و با او بگو مگو می­کند، سپس می­خواهد ماجرا را برای پدربزرگ توجیه کند که پدربزرگ اجازه نمی­دهد و داد می­زند: «تو حتی از سر این یکی هم نگذشتی؟» (همان:­ص19). بعد ازآن شازده احتجاب مراد کالسکه‌چی را به یاد می­آورد که از اسب می­افتد و افلیج می­شود. «جا­به­جا شدن مکرر صحنه­ها در ذهن شازده احتجاب بدون توالی و ترتیب زمانی و درآمیختن این جابه‌جایی‌ها با فرایند­های هنی غیر عادی و پیچیدۀ او موجب شده است، رمان شازده احتجاب آشفته به نظر برسد. باید گفت این آشفتگی ظاهری نتیجۀ استفادۀ گلشیری از تکنیک­های متفاوت و گنجاندن آنها به صورت متراکم در فضایی محدود است که در غیاب شگرد­های مربوط به نشانه‌گذاری و استفاده از امکانات حروف مختلف چاپی، بیشتر خوانندگان را سر در گم و آشفته می‌سازد (ابیات،1387:­ص­232).

   

اسکناس ده هزار تومانی و شعر سعدی

 

از یکی دو هفته پیش خبرگزاری ها و سایت های مختلف از قول من در پیوند با بیت سعدی که پشت اسکناس های ۱۰۰۰۰ تومانی چاپ شده مطالب گوناگون و ضد و نقیض منتشر کرده اند و تلویزیون بی بی سی هم یکی از همین مطالب را از قول من باز گفته است. با توجه به وجود اشتباه در برخی از این گزارش ها ناگزیر شدم  مطلب زیر را که دربعضی از سایت ها و مطبوعات منتشر شده و مورد تایید بنده است برای اطلاع دوستان و پرسندگان عزیز در وبلاگ بگذارم. ادامه ی مقاله ی مربوط به شازده احتجاب در پست بعدی خواهد آمد

به گزارش بانکداری نیوز -   روابط عمومی بانک مرکزی جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد ،به دنبال مطالب منتشره در برخی از خبرگزاری ها و سایتها به نقل از آقای کاووس حسن لی استاد ادبیات دانشگاه شیرازدرخصوص بیت  شیخ اجل سعدی که در پشت اسکناس یکصد هزار ریالی درج شده است، ایشان توضیحاتی در اختیار خبرگزاری ها قرار داده اند که عینا در پی می آید :

   « استاد ادبیات دانشگاه شیراز در توضیحی درباره‌ی بیت مشهور سعدی، «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرند»، که پشت اسکناس ‌١٠هزارتومانی درج شده است، به برخی از خبر گزاری ها  گفت: در بعضی از نسخه‌های چاپی «گلستان»، ضبط «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند» به جای ضبط مشهور «بنی‌آدم اعضای یکدیگرند» نهاده شده است. «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند» دستورمندتر و به زبان سعدی نزدیک‌تر است؛ اما در نسخه‌های خطی قدیم، این‌چنین ضبطی وجود ندارد ،حسن لی با اعتقاد به این‌که اظهار نظر قبلی‌اش را با برداشت اشتباه منعکس کرده‌اند، گفت: من در گفت‌وگوی قبلی گفته‌ام که ضبط«بنی‌آدم اعضای یک پیکرند» با وجود این که از نظر بنده زیباتر است، به دلیل آن که در نسخه‌های خطی قدیم وجود ندارد، از دید نسخه شناسی اصیل نیست ».

 

گروه بندی خبر : بانک

تاریخ: ۱۳:۰۳:۲۷ ۱۳۸۹/۴/۸

چند روز پیش یکی از سایت های خبری مطلبی را درخصوص وجود اشتباه فاحش در اسکناس های 10 هزار تومانی جدید منتشر کرد.

این سایت مدعی شد  اسکناس 10هزار تومانی در حالی در تهران رونمایی شد که اشتباهی فاحش در شعر معروف سعدی بر پشت آن خود نمایی می‌کرد. طرح پشت این اسکناس تصویر آرامگاه سعدی است و در کنار آن بیت معروف "بنی‌آدم اعضای یک پیکرند، که در آفرینش ز یک گوهرند" به صورت اشتباه "بنی‌آدم اعضای یکدیگرند" نوشته شده است. این اشتباه تاکنون بارها در گفتار و نوشتار مسئولین و در مطبوعات و رسانه‌ها مشاهده شده است و اکنون این اشتباه رایج، بر روی اسکناس جدیدالطبع نمایان شده است.

به گزارش بانکی دات آی آراین خبر خیلی سریع در سطح اینترنت منتشر شد و سبب گردید تا اساتید ادبیات مجبور به واکنش شوند و نظرات مختلفی مطرح گردید.

كاووس حسنلي در گفتگو با ایسنا بيت معروف سعدي با كلمه‌ي «يك پيكرند» را به زبان اين شاعر نزديك‌تر و در عين حال غيراصيل دانست. استاد ادبيات دانشگاه شيراز در توضيحي درباره‌ي بيت مشهور سعدي، «بني‌آدم اعضاي يکديگرند / که در آفرينش ز يک گوهرند»، كه پشت اسكناس ‌١٠هزارتوماني درج شده است، گفت: در بعضي از نسخه‌هاي چاپي «گلستان»، ضبط «بني‌آدم اعضاي يک پيکرند» به جاي ضبط مشهور «بني‌آدم اعضاي يکديگرند» نهاده شده است. «بني‌آدم اعضاي يک پيکرند» دستورمندتر و به زبان سعدي نزديک‌تر است؛ اما در نسخه‌هاي خطي قديم، اين‌چنين ضبطي وجود ندارد.